قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی

الگویی برای مدیران در بیشتر مواقع در نشست!

الگویی برای مدیران در بیشتر مواقع در نشست!

پیرامون فرهنگ مقاومت و حماسه در خبرها آمده است که

به نوشته گروه حماسه و مقاومت گروه مقاومت، شهید اسدالله لاجوردی مردی بود که وقتی گوشه ای از خدماتش به انقلاب اسلامی را می خوانی آه از نهادت بلند می‌شود که چه حیف همچو اویی کم زیست و چقدر ناراحت می‌شوی که ای کاش به صندلی های مسئولیت در جمهوری اسلامی تعداد بیشتری مانند ایشان تکیه می‌زدند. با اینحال از جهت دیگر اگر خون ایشان با شهادت به زمین نمی ریخت به راستی کدام هدیه الهی می موفق شد جواب این همه اخلاص را بدهد؟

حمید داودآبادی از نویسندگان عرصه دفاع مقدس چند خاطره کوتاه از این شهید عزیز در کانال تلگرامی خود پخش کرد و ما نیز خالی از لطف ندیدم تا با نشر این سه خاطره اندکی بیشتر این مرد در جامعه شناخته شود.

*سلام عزیزم چطوری؟

داود آبادی می‌نویسد: از همان سال ۶۰ که با اسم حاج «سید اسدالله لاجوردی» و قاطعیت و شجاعتش در مقابل عملیات وحشیانه تروریست های منافق آشنا شدم، دوست داشتم ایشان را از نزدیک ببینم. همه از ایشان می گفتند که به چه نحو سد راه جنایتکاران شده و برای منافقین نیز کابوسی شده که خواب راحت از چشم آنان گرفته بود.

دست بر قضای روزگار، سال ۶۹ در قوه قضائیه استخدام و در «هیئت مرکزی گزینش» سرگرم به کار شدم. بعد از مدتی به گزینش دادستانی مستقر در ساختمانی مقابل زندان اوین منتقل شدم. طی لحظه کوتاهی که در آن جا سرگرم بودم، گاهی برای انجام امور اداری به ساختمان اداری وسط زندان اوین رفت و آمد می کردم. در همان جا بود که چندین فرصت با چهره مومن و باصفای حاج اسدالله روبه رو شدم.

برای شما نیز جالب است؟  تجارب آیت‌الله مستجابی برای فعالان عرصه سیاست راهگشا است - |

بچه ها راست می گفتند که: هیچکس نمی تونه در سلام کردن، بر حاج اسدالله پیشی بگیره …

با بچه ها سر این مسئله قرار گذاشتیم و گفتم که من می توانم.

من که ایشان را می شناختم، با این وجود ایشان اصلا مرا نمی شناخت و حتی آگاهی نداشت در آن ساختمان چه کار دارم. یک ساعتی به اذان ظهر مانده بود که برای وضو گرفتن رفتم طرف دستشویی. ناگهان حاج اسدالله که صورتش از وضو خیس بود، وارد راهرو شد. تا آمدم به خودم بجنبم و سلام کنم، با لبخندی بسیار دلچسب، نگاهی انداخت و گفت: سلام عزیزم، چطوری … خوبید شما؟

تنها این دفعه نبود. دفعات بعد هم همین طور شد.

بچه ها راست می گفتند. اصلا نمی شد در سلام کردن بر حاج اسدالله پیشی گرفت.

تازه، تنها سلام نبود. هر کس که بودی، کارمند، پاسدار، خانواده زندانی، و حتی خود زندانی، همین که مقابل دیدگان حاج اسدالله قرار می گرفتی، اولین کسی که سلام و احوال پرسی می کرد ایشان بود.

گفتم زندانی، یکی از نکات جالب حاج اسدالله این بود که با زندانی ها که بیشتر هم منافقین و چپی بودند، آن قدر راحت بود که گاهی با آنها والیبال یا فوتبال بازی می کرد. گاهی نیز به سلول آنها می رفت و غذایش را در جمع آنان می خورد. و با این وجود این کار با مخالفت شدید بچه های حفاظت روبه رو می شد، با این وجود لاجوردی وقتی به کسی اطمینان می کرد، دیگر کسی نمی موفق شد به ایشان بگوید این قدر راحت به میان زندانیان نرو، به هر میزان باشد تو مدیرعامل کل زندانها یا دادستان و … هستی!

در اتاق خودش هم که بود، همان غذایی را می خورد که برای زندانیان می بردند.

برای شما نیز جالب است؟  خاطرات شهید فتنه منشر شد

حاج اسدالله لاجوردی در صف نماز جمعه دوش به دوش زندانیان منافق تواب

 

*الگویی برای مدیران در بیشتر مواقع در نشست!

چند وقتی می شد که حاج اسدالله سیستم تازه ای برای امور اداری زندان اوین اجرا کرده بود.

دیوارهای طبقه دوم ساختمان را برداشتند و سالن بزرگی ایجاد کردند. چندین میز اداری چیدند و همه مسئولین سازمان زندان ها در پشت آن میزها مستقر شدند.

هر کس از پله ها بالا می آمد، درست مقابل رویش میزی می دید که سه نفر پشت آن نشسته بودند.

غالبا در اولین برخورد فکر می کردی مانند همه اداره ها میز معلومات و راهنمای مراجعین است. چه بسا همین طور هم بود.

جلو که می رفتی، مرد مسنی با لبخندی بسیار دلچسب سلام و احوال پرسی می کرد و با همین لحن می پرسید: چیه عزیزم با کدوم قسمت کار داری؟

نامه ات را می گرفت، پایین آن چیزی نوشته و امضا می کرد، بلند می شد و از همان جا مسئول مورد نظر را صدا می زد و بیان میکرد که کارت را راه بیندازد.

و اگر شکایتی داشتی، نامه ات را می گرفت، خودش بلند می شد همراهت می آمد تا میز مرتبط و دستور می داد که مشکلت را رفع کن.

و چه بسا اکثر مراجعه کنندگان که خانواده زندانیان بودند، متوجه نمی شدند آن که این گونه دنبال کارشان است، کسی نیست جز حاج اسدالله لاجوردی مدیرعامل کل سازمان زندان های کشور!

و چه دلچسب بود وقتی دو سه بار به ایشان مراجعه کردم و خودش بلند شد آمد دنبال کارم تا به نتیجه رساند و آخر سر خندید و گفت: راضی شدی عزیزم؟

برای شما نیز جالب است؟  دکتر روحانی: پرتاب موشک از جانب سپاه به محل استقرار داعش بطور کلیً درست، ‏بجا و ضروری بود

حاج اسدالله لاجوردی درحال صرف غذا داخل سلول همراه با زندانیان

 

*منو راحت بذارید

غالب جمعه ها که برای نماز جمعه به دانشگاه تهران می رفتیم، حاج اسدالله را می دیدیم که بهمراه پنج شش نفر از بستگانش، داخل پیکان نمونه پایین چپیده اند و به نماز می آیند.

حاج «محسن رفیق دوست» دوست و همرزم قبل و بعد از انقلاب حاج اسدالله، خاطره زیبایی از ایشان نقل می کرد. بیان میکرد: حاج اسدالله از قبل در مارکت یک حجره کشبافی داشت. بعد که از سازمان زندانها رفت کنار، برگشت همان جا و به کارش ادامه داد. با وجودی که توان خرید حداقل یک ماشین پیکان را داشت، با این وجود پیوسته با یک دوچرخه ۲۸ قدیمی، وسایل را در ترک آن می بست و از خانه شان می رفت طرف مارکت. به هر میزان به ایشان گفتم: آخه حاجی، منافقین و دشمنان این همه به خون تو تشنه اند و منتظرند تا فرصتی بیابند و عقده شان را سر تو خالی کند. حداقل یه ماشین بخر. با دوچرخه، هم اذیت میشی هم خطرناکه. می خندید و بیان میکرد: حاج محسن، منو راحت بذارید. همین دوچرخه هم از سرم زیاده. منم که تکمیل شهادتم مگه چیه.

حاج اسدالله لاجوردی، نتیجا اول شهریور ۱۳۷۷ در محل کسب خود در مارکت تهران و همزمان با اینکه هیچ سمت رسمی در نظام نداشت، در اوج مظلومیت و سادگی، به وسیله دو نفر از تروریست های منافق مورد اصابت گلوله قرار گرفت و به شهادت رسید.

حاج اسدالله لاجوردی در حال والیبال با زندانیان منافق در اوین!

 

                             

انتهای پیغام/ب

منبع

قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی