قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی

بند بند وصیتنامه بهرام محقق خواهد شد

بند بند وصیتنامه بهرام محقق خواهد شد

پیرامون فرهنگ مقاومت و حماسه در خبرها آمده است که

صغری خیل فرهنگ


 


 


وارد خانه که می‌شوم چشمم به قاب تصویر روی دیوار می‌افتد. قابی که انگار همه دارایی مادر و پدر شهید بهرام محمدی حاجی از داشته‌های دنیایی است. با اینحال صفا و مرام پدر و مادر شهید بهرام محمدی وصف‌ناشدنی است. خدیجه مهدوی حاجی مادر شهید ،حسینعلی محمدی حاجی پدر شهید ، کوکب محمدی خواهر شهید از شهیدشان بهرام محمدی حاجی برایم روایت می‌کند. مادری که با رویی گشاده راوی روزهای زندگی تا مفقودالاثری و شهادت فرزندش می‌شود.


 


 


 


پدر شهید: حسینعلی محمدی حاجی


اداره خانواده ۱۰ نفره با شغل صحافی


سال۱۳۱۲ در بابل متولد شدم. مادرم سید ام البنین از ارادتمندان به مکتب اباعبدالله (ع)‌بود که ما را در دامان پرمهر وحسینی خویش تربیت کرد. ازاین روبهترین خاطره‌ای که من ازمادر به خاطر دارم این است که ۴۰سال تمام در روزهای ماه محرم برای ابا عبدالله الحسین (ع) آشپزی و عزاداران هیئات امام حسین (ع) را بانذری‌های خود همراهی کرد.


۲۷سال داشتم که با خدیجه مهدوی حاجی ازدواج کردم. به خاطر خدا با در آمدی که از شغل صحافی در دانشکده ادبیات و حقوق داشتم توانستم خانواده ۱۰نفری مان را اداره کنم. من دو پسرو شش دختر داشتم. ابوالقاسم متولد اول دی ماه سال ۱۳۴۱ و بهرام متولد۱۳۴۳ است که ابوالقاسمم جانباز دفاع مقدس است و بهرام به درجه شهادت نائل آمد.


سعی نکنید شهید شوید


وقتی بهرام و ابوالقاسم می‌خواستند برای دفاع از اسلام به جبهه‌ها اعزام شوند، من و مادرش هیچ مخالفتی نکردیم. مگر می‌شد که به بچه‌ها بگوییم برای دفاع از اسلام کاری نکنند!تنها سفارش پدرانه ام به بچه‌ها این بود که سعی نکنید شهید شوید، تمام تلاشتان این باشد که دشمن را از بین ببرید.


پسرم بهرام هم با همان خنده‌ها و شوخی‌های همیشگی‌اش می‌گفت:اگر من شهید شوم آن دنیا مراقب شما هستم. هیچ‌گاه چهره بهرام را بدون لبخند‌های محبت آمیزش ندیدم. فرقی برایش نداشت در همه شرایط می‌خندید و شوخی می‌کرد و می‌گفت من بهرام گور هستم به دشمن پشت نمی‌کنم. من می‌کشم با اینحال شهید نمی‌شوم. وقتی دوستانش به پسرم می‌گفتند که بهرام هنوز شهید نشدی؟!بیان میکرد من هنوز لیاقت شهید شدن را پیدا نکردم. هرزمان کار می‌کرد و درآمدی به دست می‌آورد بی‌آنکه من الزامی به آن پول داشته باشم، بی‌درنگ در دست من قرار می‌داد. بهرام با همه خوبی هایش با همه مهربانی هایش آسمانی شد و همسرم با همه صبوری و صلابت مادرانه، خبر شهادت و مفقودالپیکری دردانه ام را به من داد.


 

 


 


 


 


 


 


مادر شهید: خدیجه مهدوی حاجی


بهرام از کودکی مقید بود


من متولد ۱۳۱۰و اهل بابل هستم. در خانواده‌ای مومن و معتقد پرورش پیدا کردم. پدرم آیت الله حیدر مهدوی حاجی همزمان با حضور امام خمینی(ره )‌در نجف به تحصیل علوم حوزوی پرداخت و از مریدان ایشان بود. باب آشنایی خانواده ما با امام خمینی و بعد‌ها انقلاب اسلامی از همراهی پدر با امام خمینی (ره ) ریشه گرفت و شکوفا شد. من در سال ۱۳۳۷با حسینعلی محمدی حاجی ازدواج کردم. آن وقت ۱۶سن داشتم و ایشان ۲۷سال داشت. زندگی آرام و شیرین مان با سود حلالی که از دسترنج کار صحافی به دست می‌آمد می‌چرخید. من ۸ فرزند داشتم. ۲پسرو ۶دختر. ابوالقاسم و بهرام پا به پای هم در تظاهرات‌ها و راهپیمایی‌های علیه رژیم شاهنشاهی حضور داشتند. بهرام از همان دوران بسیار مقید و حساس بود. آنقدر که به حضور دختر‌ها و پسر‌ها همراه با هم در کلاس درس و یک محیط معترض بود. آن وقت دوران دبستان درس می‌خواند با اینحال این مسئله ایشان را بسیار ناراحت کرده بود. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی با شروع درگیری‌های غرب کشور، ابوالقاسم برای جلوگیری از دشمنان و مبارزه با ضد انقلاب کوردل راهی کردستان شد. ۱۶ماه در سرزمین مجاهدت‌های خاموش به مبارزه پرداخت و درنهایت هم بر اثر موج گرفتگی به افتخار جانبازی از ناحیه اعصاب و روان نائل آمد.


عبور از میدان مین با امداد غیبی


مخالفت مدیر مدرسه با اعزام بهرام به جبهه


وقتی زمزمه جنگ تحمیلی به گوش رسید، حال و هوای بهرام هم تغییر کرد. سن و سال فراوانی نداشت با اینحال عزم رفتن کرده بود. ۱۶سال داشت که از من خواست همراهش به مدرسه بروم و از مدیر شان خواهش کنم تا اسم ایشان را در لیست رزمنده‌ها بنویسد. دل بی‌قرارش من را هم بی‌تاب کرده بود. خوب آن روز را به خاطر دارم. چادرم را سر کردم و با هم به مدرسه رفتیم. ما به اعتقادات بچه‌ها و مسیر ی که انتخاب می‌کردند احترام می‌گذاشتیم. مسئله را با مدیر مدرسه‌اش به اشتراک گذاشتم. ایشان مخالفت کرد و گفت بهرام سن و سالی ندارد، هنوز کوچک است اجازه بدهید تا درسش را بخواند. بهرام وقتی شنید مدیر مدرسه اسمش را در لیست نیرو‌های اعزامی ثبت نکرده است، گویی غم عالم به دلش نشسته باشد خیلی ناراحت شد با اینحال همه اینها خللی در اراده‌اش وارد نکرد. یکسال درس خواند و ۱۷سالش که شد خودش رفت و در پادگان امام حسن شهر ری ثبت اسم کرد. بعد هم به مدت ۴۰روز در پادگان یزد آموزش دید. آن وقت ما تازه به کرج آمده بودیمیک روز که رفته بود هنرستان شهر ری ثبت اسم کند در مسیر میدان انقلاب متوجه شده بود گردان به سوی جبهه در حرکت است. دیگر به خانه باز نگشته بود و شب را در پادگان مانده و صبح زود به سوی اندیمشک حرکت کرده بود.


کمی بعد،از اندیمشک با همسرم رابطه گرفت. وقتی پدرش صدای بهرام را ازجبهه اندیمشک شنید حرفی نزد. اصلا ما مخالفتی با فعالیت‌های پیشرو بچه‌ها نداشتیم. ما نگران بچه‌ها و موقعیت شان نبودیم. دوست داشتند بروند و ما هم همراهی شان کردیم.


بهرام حدود یک سال در جبهه‌های حق علیه باطل حضور داشت. مرخصی که می‌آمد روز سوم نشده از نو ساکش را بر می‌داشت و راهی می‌شد. با هر بار رفتن، وقتی می‌خواستیم بدرقه‌اش کنیم، نمی‌پذیرفت و می‌گفت نه مادر نیایید. من بادمجان بم هستم. بادمجان بم که آفت ندارد.


از جبهه زیاد برایمان صحبت نمی‌کرد. اگر هم حرفی می‌شد یا می‌خواست خاطره‌ای برایمان نقل کند سعی می‌کرد از زیبایی‌های جبهه و جهاد رزمنده‌ها بگوید. یکدفعه برایم از امداد‌های غیبی روایتی دلچسب تعریف کرد. بهرام می‌گفت شب عملیات با بچه‌ها شبانه مسیری حدودا ۳۰۰متری را برای رسیدن به منطقه مورد نظر طی کردیم. بعداز انجام عملیات بایداز همان مسیر بر می‌گشتیم با اینحال وقتی به آن منطقه رسیدیم آنچه را که دیدیم باور کردنی نبود. تمام آن مسیر ۳۰۰متری که ما شبانه در تاریکی هوا طی کردیم، میدان مین بود. هیچ کدام از مین‌ها رفتار نکرده بود. این تنها امداد غیبی بود که به خاطر خدا، شامل حال بچه‌ها شده بود. درنهایت بهرام خمس فرزندانم شد و شهد شهادت را در جوار مادر مان حضرت زهرا (س) نوشید. اخرین باری که رفت انتهای سال ۱۳۶۱بود. ۴۰روز در منطقه ماند تا بالاخره در ۲۴فروردین ماه سال ۱۳۶۲آسمانی شد. در نامه‌اش نوشته بود من برای روزهای عید هم نمی‌توانم به خانه باز گردم، چراکه اگر بیایم داداش ابوالقاسم از من می‌خواهد بمانم تا خودش راهی شود. برای همین نمی‌توانم بیایم. بهرام زیاد به مرخصی نمی‌آمدکه ماندگار نشود. ۴۰روز از تازه ترین وعده دیدار مان می‌گذشت، آنقدر ماند تا شهید شد.


برای شما نیز جالب است؟  سید حسن نصرالله: ایران با گروه های تروریستی مسامحه نخواهد کرد وتا ریشه کنی ادامه خواهد داد

تشییع پیکر مفقودالاثر بهرام را در خواب دیدم


بعداز عملیات فتح المبین از بهرام بی‌اطلاع بودیم. برای پیگیری موقعیت بهرام فارغ از همه چیز به تهران رفتم تا از همرزمانش در گردان حبیب بن مظاهر تیپ محمد رسول الله (ص)خبری بگیرم. دو روزی در تهران پیگیر موقعیت پسرم بودم. به مدیران مربوطه شان گفتم من مادرش هستم هر اتفاقی که افتاده بگویید من تحملش را دارم. آنها هم گفتند که بهرام شهید شده با اینحال مفقودالاثر است. از من هم خواستند تا تصویر بهرام را بدهم تا ممکن است به اشتراک اسرا پیدایش کنند با اینحال خودشان هم می‌دانستند این کارها فایده‌ای ندارد و شهادت بهرام تأیید شده است. بعد از شنیدن خبر مفقودالاثری بهرام به خانه بازگشتم. همه بستگان و فامیل جمع شدند. برای تسلی خاطر آنها هم که شده هفت روز مراسم گرفتیم. من ایمان داشتم که فرزندم شهید شده است با اینحال پیکرش برای در بیشتر مواقع مفقود خواهد بود. وقتی ۴۰روز شهادتش را ختم گرفتیم، خواب دیدم که پیکر بهرام را در بیابانی تشییع می‌کنند و ناگهان پیکر ایشان به آسمان رفت. آنجا دیگر یقین پیدا کردم که بهرام شهید شده است.


ایمان دارم، بند بند وصیتنامه بهرام محقق خواهد شد


ساک وسایل بهرام را ۴۰روز بعد از شهادتش برایمان آوردند. من اصلاً چشم انتظار بازگشت پیکر فرزندم نیستم و نخواهم بود؛ چراکه ایمان دارم بند بند وصیتنامه بهرام محقق خواهد شد. پسرم در وصیتنامه‌اش نوشته که دعا کنید من اسیر و جانباز نشوم، تنها شهید شوم. ایشان تأکید کرده بود که جسد من پیدا نمی‌شود. مادر جان تو هم مانند مادر وهب نصرانی که از سر فرزندش گذشت، از پیکر من بگذر و هیچ توقعی نداشته باش. برایم که نامه می‌نوشت در نامه تأکید می‌کرد که ما در راه خدا مال و جانمان را می‌دهیم بی‌هیچ توقعی. نبودن هایش سخت است مادرم و دلتنگی‌های خودم را دارم با اینحال چون می‌دانم بهرام این مسیر الی الله را دوست داشت، آرام می‌شوم.


اجازه نمی‌داد برایش زیاد خرید کنیم


بهرام بسیار خوش اخلاق و خوشرو بود. اجازه نمی‌داد برایش زیاد خرید کنیم. یکدفعه پدرش می‌خواست برایش گوسفندی قربانی کند اجازه نداد گفت شما هزینه خرید گوسفند را بدهید من به حساب امام واریز کنم.


بسیار به نماز تأکید داشت


برایش مزار یادبود هم نگرفتم؛ چراکه وصیت کرده بود افرادی که امام خمینی (ره ) را قبول ندارند و نماز نمی‌خوانند بر مزارم حاضر نشوند. بسیار به نماز تأکید داشت. در نامه به برادرش نوشته بود نمازهایت را در اول وقت بخوان که اگر در مسیر جهاد و مبارزه شهید شدی در راه خدا باشد. یکی از نکات مهمی که بهرام در وصیتنامه‌اش به آن توجه کرده بود، بحث نمازهایی بود که به قول خودش با ریا خوانده شده‌اند. پسرم نوشته بود من به اندازه دو سال نماز قضا دارم؛ چراکه فکر میکنم دو سال با ریا نماز خوانده ام. ما هم دو سال نماز برایش ادا کردیم.


حضو ر در نماز جمعه وصیت بهرام بود


بعد از شهادت بهرام هر جمعه در نماز جمعه حاضر می‌شوم؛ چراکه حضور منسجم در صفوف نمازگزاران جمعه وصیت ایشان بود. وقتی تشییع شهدای گمنام می‌شود حال و هوای من هم شهدایی می‌شود و به راه می‌افتم تا دوشادوش مادرانشان به بدرقه فرزندان شهید بروم در چنین موقعیتی می‌دانم بهرام من به اشتراک هیچ کدام آنها نیست.


حرف‌های نا حق عده ای‌ها دلمان را آزار می‌داد


با اینحال امان از حرف مردم. آن وقت که بچه‌ها برای دفاع از اسلام راهی میدان کارزار می‌شدند حرف‌های نا حق مردم دلمان را می‌آزرد. مردم به کنایه می‌گفتند که اینها برای پول به جبهه می‌روند. بهرام از این طعنه‌ها ناراحت می‌شد و می‌گفت مامان ما خودمان دوست داریم که در این بزم جهاد حاضر شویم. دشمن وارد خاک کشور ما شده است و اینها نمی‌دانند امنیت شان را مرهون جانفشانی رزمندگان هستند. مشاهده نمائید که چه حرف هایی پشت سر ما می‌زنند. مامان آنها تا خرمشهر آمده‌اند و اگر ما و امثال ما نرویم وارد شهر‌های دیگر هم خواهند شد، تو خودت چهار تا دختر داری ،نمی‌دانید چه بر سر زنان و دختران خرمشهری آمد. من هم گفتم مردم بگویند. مردم خیلی حرف می‌زنند شما کار خودتان را بکنید که ان شاء الله حق پیروز است. من نه پرونده‌ای برای فرزند شهیدم داشتم و نه برای فرزند جانبازم. با اینحال خود سپاه به خانه ما آمد و به اصرار از ما خواست که پرونده تشکیل دهیم؛چراکه سن و سالمان رو به پیری می‌رود.


خدا بهرام را برای شهادت نگه داشت


برخی اوقات خوابش را می‌بینم و خواب دوران بچگی‌اش را وخواب دورانی که از جبهه به خانه می‌آمد. خدا بهرام را در فراز و نشیب‌های روزگار برای خودش نگه داشت تا شهیدش کند. بحق گفته اند: «من طلبنی وجدنی و من وجدنی عرفنی و من عرفنی احبنی و من احبنی عشقنی و من عشقنی عشقته و من عشقته قتلته و من قتلته حال حاضر دیته و من علی دیته فانا دیته »


«آن کس که مرا طلب کند، من را می‌یابد و آن کس که مرا یافت، من را می‌شناسد و آن کس که مرا شناخت، من را دوست می‌دارد و آن کس که مرا دوست داشت، به من عشق می‌ورزد و آن کس که به من عشق ورزید، من نیز به ایشان عشق می‌ورزم و آن کس که من به ایشان عشق ورزیدم، ایشان را می‌کشم و آن کس را که من بکشم، خون‌بهای ایشان بر من واجب است و آن کس که خون‌بهایش بر من واجب شد، پس خود من خون‌بهای ایشان هستم».


بهرام من سه بار تا مرگ رفت با اینحال به خواست خدا ماند. هفت ماه بیشتر نداشت که وبا گرفت. هر کس ایشان را می‌دید می‌گفت ماندنی نیست با اینحال گویی تقدیر خدا چیزی دیگر برای ایشان رقم زده بود. مرتبه دوم با برادرم به شمال رفته بود و بی‌اطلاع از اهل خانه داخل حوض وسط حیاط افتاده بود. کمی بعد از سقوطش به داخل حوض بر حسب اتفاق همسر برادرم شست پایش را می‌بیند و ایشان را از حوض آب بیرون می‌کشد و از نو حیات به کالبدش باز می‌گردد.


برای شما نیز جالب است؟  ما نه صدقه می‌پذیریم نه ترحم طلب می‌کنیم

مرتبه سوم هم در حکومت نظامی سال‌های انقلاب بود. بهرام عادت داشت که درخواب راه برود. در یکی از شب هایی که دستور حکومت نظامی داده شده بود بهرام از خانه خارج می‌شود. تا ما مطلع شویم وارد کوچه شده بود. سریع پیدایش کردیم و نزدیک در حیاط خانه بودیم که تیر‌های سربازان شاه یکی بعد از دیگر از کنارش رد شد و ایشان هیچ آسیبی ندید. آنقدر ماند تا خدا برای خودش ایشان را خرید.


انفاق کت در ۱۴ سالگی


بهرام بچه کار خوبی بود. آنقدر که امروز به هر میزان گمان می نمایم می‌بینم شهادت برازنده‌اش بود. هر بار لباسی نویی برایش می‌خریدم، آن را آب می‌کشید، بهترین لباس‌هایش را در بیشتر مواقع می‌شست و می‌پوشید. نمی‌خواست زیاد به چشم بیاید و نو نوار دیده شود که نکند دل کسی از نداشتن آن غمگین شود. یکدفعه دیدم کفش هایش را هم با واکس سیاه می‌کند. گفتم بهرام چه می‌کنی ؟گفت مادر نمی‌خواهم آنها که کفش نو ندارند ناراحت شوند، اجازه بدهید کفش‌هایم کهنه به نظر برسند. یکدفعه در هوای بسیار سرد و برفی زمستان بهرام که ۱۴سال داشت وارد خانه شد. قبل از خروج از خانه کت به تن داشت با اینحال وقتی به خانه باز گشت کتی نداشت. از پسرم پرسیدم پس کت کو ؟گفت یک پسر بچه را دیدم که از سرما به خود می‌لرزید کتم را در آوردم و به ایشان دادم و گفتم بپوش.


شکرگزار خداوند برای چنین فرزندانی هستیم


ما که خودمان لیاقت نداشتیم با اینحال بچه‌ها بالاخره عاقبت بخیر شدند و سعادت جانبازی و شهادت را پیدا کردند. باشد که در محضر خدا سر مان بالا باشد. من خدا را شکر می‌کنم که چنین اولادی داشتم که شهید شد.


 


 بند بند وصیتنامه بهرام محقق خواهد شد


کوکب محمدی خواهر شهید بهرام محمدی


بهرام بسیار مردمدار بود


من متولد بهمن ۱۳۴۱هستم و شهید متولد آبان ۱۳۴۳. من از بهرام یک سال و نیم بزرگ‌تر هستم. بهرام مردمدار و مهربان بود. هوای پدر و مادرمان را داشت. رابطه‌اش با برادر‌ها و خواهرها یش خوب بود. می‌خواهم از مردمداری‌اش خاطره‌ای برای شما علاقه مندان نقل کنم. یکدفعه زمستان برف فراوانی باریده بود. بهرام تازه از جبهه به خانه رسیده بود، هنوز لباس‌های رزمش را به تن داشت که متوجه شد پشت بام خانه همسایه بغلی مان که پیرزنی رنجور بود پر از برف است. پارو را بر داشت و رفت بالای پشت بام رفت تا خانه پیرزن روی سرش خراب نشوددر نبودن‌ها و روزهای دلتنگی، مادر بسیار قوی و با صلابت ماند. اگر چه دلسوخته است با اینحال میخواست که به پیش نهاد پسرش خط به خط رفتار کند. بهرام برایمان نوشته بود مبادا در شهادتم مویه و گریه کنید که دشمنتان را شاد خواهید کرد. بدین خاطر بود که مادرهرگز گریه نکرد.


شهدا زنده‌اند ایشان را در خانه دیده ام


من به این فرموده که شهدا زنده‌اند ایمان دارم. هم مادر وهم خودم بهرام را در خانه دیده‌ایم. خوب یاد دارم دوم ماه مبارک رمضان بود. بلند شدم تا وضو بگیرم و باقی خانواده را برای خوردن سحری بیدارکنم، آشپزخانه مان پنجره ا ی داشت که به پذیرایی مشرف می‌شد. ناگهان متوجه سایه مردی شدم که دائم پشت پنجره در حرکت بود. ابتدا گمان کردم یکی از عضو های خانواده است که قبل از من بیدار شده، با اینحال باز با خود گفتم اینجا که همه خواب هستند، رفتم به سوی آشپزخانه بهرام را از پشت سر دیدم که در ظرف غذا را بر داشته بود و به داخل آن نگاه می‌کرد. ان روز مادر برای سحری قرمه سبزی پخته بود. بهرام عاشق قرمه سبزی بود. همین که خواستم به سمتش برو م رفت.


مرخصی نمی‌آمد تا در حضور در عملیات‌ها را از دست ندهد


من مشوق برادرم شدم تا برای دفاع به جبهه اعزام شود. ان لحظه من دوم دبیرستان بودم و بهرام در مقطع راهنمایی تحصیل می‌کرد. وقتی جنگ شد خیلی علاقه مند بودم که برای امداد و کمک رسانی به جبهه بروم با اینحال اصلاً اجازه ورود ما را به خطوط جبهه ندادند. برای همین به بهرام گفتم من را که نمی‌گذراند بروم، تو بیا برو. بسیار هم از حال و هوای جبهه و جنگ و رزمنده‌ها برایش صحبت کردم. گویی منتظر بهانه‌ای باشد، رفت و ثبت اسم کرد و در یزد آموزش دید. بعد از سه ماه برای مبارزه با مواد مخدر ایشان را به غرب فرستادند. چند باری هم از آنجا نامه نوشت و وقتی آمد به من گفت آبجی آنجا اصلاً همانگونه که تو تعریف کردی نبود. گفتم نه داداش جبهه‌های جنوب فرق می‌کند، جنوب معنویات مخصوصی دارد. درنهایت به جبهه‌های جنوب اعزام شد. بهرام در دو عملیات والفجر مقدماتی و والفجر یک کمپانی داشت. بهرام به مرخصی نمی‌آمد که عملیات‌ها را از دست ندهد.


نتیجا شهادت در کانال ۱۲۳


درنهایت بعد از پیگیری‌های مادر، خبر شهادت و مفقودالاثری‌اش تأیید شد. نحوه شهادتش را ما از زبان همرزمان و دوستانش شنیدیم. بهرام در مسیر اجرای عملیات فتح المبین در شمال فکه فرمانده دسته و خمپاره انداز. وقتی عملیات در شمال فکه لو رفت، بچه‌ها در کانال ۱۲۳ پایین حریق هجوم دشمن قرار دریافت کردند. بهرام با تمام توان به این طرف و آن طرف می‌دوید و به آنها مهمات می‌رساند با اینحال بعثی‌ها ایشان را به رگبار بستند. بهرام باز هم ایستاد. باز هم جنگید تا بالاخره در ساعت ۱۷عصر روز۲۴فروردین ماه سال ۱۳۶۲با اصابت گلوله به سینه و پایش شهید شد و به داخل کانال ۱۲۳افتاد. بعد از اتمام عملیات آن منطقه مدت‌ها دست نیرو‌های عراقی بود با اینحال بعد‌ها ما نتوانستیم پیکر شهید را پیدا کنیم و به عقب برگردانیم. دوستانش گفتند مطمئن باشید که بهرام شهید شده استتازه ترین باری که ایشان را دیدم خیلی نورانی شده بود با خود گفتم بهرام رفتنی است. در بیشتر مواقع آن چهره نورانی در ذهنم ماندگار شد تا به امروز.


 


وصیت نامه شهید بهرام محمدی


بسم الله الرحمن الرحیم


ولا تحسبن الذین قتلو فی سبیل الله امواتاً بل احیاء عند ربهم یرزقون


هرگز مپندارید افرادی که در راه خدا کشته می شوند مردهاند ، حتی زنده اند و نزد پروردگارشان روزی میگیرند.


با سلام و درود بر منجی انسانها و نایب بر حقش امام خمینی و با سلام و درود بر شهیدان راه حق که تا تازه ترین قطره خونشان برای اسلام و انقلاب اسلامی جنگیدند.


من بعنوان یک فرد مسلمان و به حکم وظیفه شرعی و دینی که داشتم قدم در این راه گذاشتم و خداوند بزرگ را شکر میکنم که چنین سعادتی نصیب من کرد و چنین رهبری در جلو راهم پیمان و ذره ای نور ایمان در من روشن نمود تا خود و خدای خود را بشناسم .


برای شما نیز جالب است؟  پیغام مدیرعامل خانه کتاب برای شهادت محسن حججی - |

اکنون اکنون که در میا شما نیستم و خداوند لیاقت شهادت را نصیب من کرد ، با اینحال اگر خود را لایق نمیدانستم پیغام من را به گوش این منافقان کوردل و دشمنان اسلام که ما را ناآگاه میپندارند برسانید که ما پیروزیم و جبهه حق در بیشتر مواقع پیروز است .


من با باری از گناه بسوی خدا رفتم . خداوندا مرا ببخش ، از غیبتهایی که کردم تهمتهایی که زدم مرا ببخش که خود را در این دانشگاه معنویت نتوانستم بطور کلی خالص کنم . خداوندا مرا بیامرز که چه بسیار نماز بجای آوردم امام نمازی سر تا پا ریاء . خداوندا مرا بیامرز که هر گاه سخن می گفتم و گوینده بودم شنونده را نادان و خود را عالم می پنداشتم.


پدر و مادر عزیزم می دانم که مرگ من دلیل ناراحتی شما می شود با این وجود چه کنم اسلام در اخطار است . اگر ما در این جنگ کمپانی نکنیم و به امام عزیزمان پشت کنیم دلیل نابودی اسلام و انقلاب اسلامی مان می شویم و در آن دنیا در صف دوزخیان قرار میگیریم . برای من گریه نکنید چون شهادت من و رزمندگان دلیل به حرکت در آمدنه ملت ایران حتی مسلمین جهان می شود و به شهید مانند قلبی می ماند که خون را به زبان در می آورد و شهید نظر می کند به وجه الله و بدانید من در جنگی رفتم که اگر هم جسدم را نددند دلگیر نباشید که ما به سوی خدا خواهیم رفت ( همه ) و شمایید که باید صبر و و استقامت داشته باشید از قبیل حضرت زینب سلام الله علیها که تحمل ۷۲ شهید را داشت و این تست است برای شما.


برادر عزیزم تو هم با کمپانی کردن در این جنگ و دفاع از حریم جمهوری اسلامی و پاسداری از خون شهیدان می توانی به ندای هل من ناصران ینصرونی امام امت لبیک بگویی و در صف مبارزان جهان ضربه ای را به دشمنان وارد آورید که ریشه کن بشوند و اگر هم شهید شدی پیش خداوند اجر عظیمی داری .


خواهران عزیزم ، آنهایی که رفتند کاری حسینی کردند و آنهایی که ماندند بایدکاری زینبی (س) کنند ما هم با خدمات رسانی از امام و جمهوری اسلامی و با کمپانی در نماز جمعه و راهپیمائیها قادر اید پاسداری از خون شهیدا و جمهوری اسلامی کنید و رنباله رو شهیدان باشید.


پیامی به ملت عزیز ایران :


ای جوانان نکند در رختخواب ذلت بمیرید که امام حسین علیه السلام در میدان نبرد شهید شد . ای جوانان مبادا در غفلت بمیرید که امام علی علیه السلام در محراب عبادت شهید شد و مبادا در حال بی تفاوتی بمیرید که علی اکبر حسین در راه امام حسین علیه السلام شهید شد.


ای مادران مبادا از رفتن فرزندانتان به جبهه جلوگیری کنید که فردا در محضر خدا نمی توانید جواب حضرت زینب سلام الله را بدهید.همه مانند خاندان وهب جوانمردانه به جبهه های نبرد بروید و حتی جسد خود را تحویل نگیرید از آنجاییکه مادر وهب فرمودند سری را که در راه خدا داده ام پس نمیگیرم.حضورتان را در جبهه های حق علیه باطل ثابت نگه دارید.


بدانید این ابر قدرتهای مستکبران ملت ایران دیگر پایین بار ذلت شما نخواهند رفت و شما را ریشه کن خواهند کرد و پرچم توحید را به رهبری امام لحظه و نایب بر حقش امام خمینی در تمامی جهان به اهتزاز در خواهند آورد و عدالت را بر جهان حاکم خواهند کرد.


من از خانواده عزیزم و فامیل و دوستان عزیز می خواهم که ان شالله مرا ببخشند و برایم آمرزش خواهند.من از خانوده عزیزم علی الخصوصً پدر و مادر عزیزم تقاضاهایی دارم که امیدوارم به آن رفتار کنید.من ۱۸ سال نماز قضا دارم از شما میخواهم برایم بخوانید اگر نمیتوانید به کسی دیگر واگذار کنید اگر جسد من را پیدا نکردید و یا چیزی از جسد من باقی نماند زیاد هم دنبال جسد من نگردید. اگر جسد من پیدا شد من را در بهشت زهرا در بین شهدا دفن کنید . من راضی نیستم افرادی که نماز نمیخوانند و به امام توهین میکنند و خدا رو شکر نمیکنند سر قبر من بیایند.در ضمن خرجی پیرامون مرگ من نکنند و بجای آن به جبهه ها و دولت کمک کنید.سلامتی خانوده عزیزم و آشنایان و دوستان عزیز را خواستارم و اگر شهید به حساب آمدم در آ دنیا شفاعتتان خواهم کرد . به امید پیروزی حق بر باطل . خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار.


بهرام محمدی


 


نامه شهید به خانواده :


به اسم الله پاسدار حرمت خون شهیدان


وَ جَعَلْنَا مِن بَیْنِ أَیْدِیهِمْ سَدّاً وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدّاً فَأَغْشَیْنَاهُمْ فَهُمْ لَا یُبْصِرُونَ


و پیش روى آنان حائل و سدّى و پشت سرشان نیز حائل و سدّى قرار دادیم، و به طرز فراگیر آنان را پوشاندیم، پس هیچ چیز را نمى‏بینند.


با سلام و درود بر امام لحظه و نایب بر حقش امام خمینی و شهدای اسلام و خانواده هایشان و با سلام بر خانوده عزیزم امیدوارم که حالتان خوب باشد و بر خدمت به اسلام و انقلاب موفق باشید .


اگر از احوال بنده بخواهید خوب هستم و سلامتی شما و امام را خواستارم امیدوارم که دعاهایتان را بیاد داشته باشید و برای امام و رزمندگان اسلام دعا کنید که رمز پیروزی دعا است و صبر و و استقامت داشته باشید که خداوند با صبرکنندگان است ، ان الله مع الصابرین ، بدرستی که خداوند با صابرین است و امیدوارم که در این سال تازه قادر باشید خود را از جهت اخلاقی و معنوی بسازید خانواده ای که بوی عشق به خدا و اخلاق اسلامی نباشد ملائکه آن خانواده را لعنت می فرستد.و برکت و نعمت از آن خانواده سلب می گردد و مواظب باشید که غرور نگیرتتان که بگویید ما پسرانمان را به جبهه فرستادیم پس پیش خداوند اجر عظیم داریم .


بفکر اعمال خودتان باشید که عاقبت برای پرهیزگاران است ، آنانی که از کارهای نامناسب پرهیز کردند پیش خداوند اجر عظیمی دارند مانند غیبت نگفتن تهمت نزدن دروغ نگفتن با خشونت حرف نزدن حجاب اسلامی را رعایت کردن که خودتان اینها رو بهتر از من میدانید.


من کوچک تر از آنم که بخواهم شما را نصیحت کنم سلام من ا به همه اقوام برسانید ، دیگر عرضی ندارم.التماس دعا دارند رزمندگان اسلام خداحافظ . به امید پیروزی حق بر باطل .


خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار


والسلام

منبع

قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی