قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی

حضور یک فرمانده اطلاعاتی در سینمای عراقی‌ها

حضور یک فرمانده اطلاعاتی در سینمای عراقی‌ها

پیرامون فرهنگ مقاومت نوشته ای داریم با اسم حضور یک فرمانده اطلاعاتی در سینمای عراقی‌ها. که پیشتر به آن میپردازیم.

باید قبل از روشن شدن هوا و جذر آب برمی گشتم که یک دفعه با گشتی‌های عراقی روبرو شدم. اگر گیر می افتادم کارم تمام بود و عملیات هم لو می رفت، فوری خزیدم به پایین یکی از خودروهای پارک شده و خودم را پنهان کردم.

به نوشته بولتن نیوز، ابراهیم اصغری چهارمین فرزند خانواده خود بود. ایشان در یکی از ظهرهای بهاری سال۱۳۳۶ به دنیا آمد. سه ساله بود که برادر بزرگترش از دنیا رفت و ایشان تنها پسر خانواده شد. در سال ۱۳۴۳ وارد دبستان خاقانی زنجان شد.

خواهرش در این باره چنین تعریف می کند: «برادرم ابراهیم از همان روز اول که از مدرسه برگشت، کنارم نشست و از آنجا و دوستانی که یافته بود، صحبت کرد. دفتر مشقش را از کیف بیرون آورد و گفت: آقا معلم گفته باید اینها را بنویسی. دفترش را به طرف من گرفت. با تعجب گفتم من که بلد نیستم! (پدر نگذاشته بود به مدرسه بروم آن وقت‌ها وضع طور دیگری بود، دخترها کمتر به مدرسه می‌رفتند.) گفت: باید بنویسی وگرنه مدرسه نمی روم. مجبور شدم شبیه به آن چیزی را که برایش سرمشق کرده بودند بنویسم و هر روز همین برنامه بود با این وجود کم کم نوشتن یاد گرفتم و من هم پا به پایش می نوشتم و می‌خواندم. خودش هم درسش خیلی خوب بود. در بیشتر مواقع ۲۰ می‌گرفت.»

دوران دبیرستان را در امیرکبیر در سال ۱۳۴۹ شروع کرد. سپس وارد دانشسرای مقدماتی زنجان شد و در خرداد ماه سال ۱۳۵۴ فارغ التحصیل شد. ابراهیم به خاطر کفالت از پدر، در  نوزدهم بهمن سال ۵۵ کارت معافیت از خدمت خود را گرفت.

هنوز سه سال به پیروزی انقلاب مانده بود با اینحال در درون ایشان پیشرو دیگر  می باشد. ایشان شاه و رژیم شاهنشاهی را به خوبی می‌شناسد و زمانی هم که در دانشسرا سرگرم تحصیل بود پرده از این مسئله برمی‌دارد و به عمال پلید پهلوی انتقاد می‌کند. ابراهیم در یکی از خود نگاشت‌هایش روایت می‌کند: «ظهر یکی از روزهای پاییزی که از دانشسرا بیرون آمدم، از لحظه خارج شدن احساس عجیبی داشتم. نگران بودم. یک ماه و نیم پیش چندین عدد از بچه‌های خوابگاه  را برده بودند و برای سین جیم اذیتشان کرده بودند.

برای شما نیز جالب است؟  اجتماع بزرگ «نوگلان حسینی» برگزار می‌شود

به اولین چهار راه (سعدی) که رسیدم، خودرو ریو طوسی رنگ ضد معلومات توجهم را جلب کرد. از دم دانشسرا با من بود. گاهی جلو می‌زد گاهی عقب می‌ماند. با حرف‌هایی که از بچه‌ها شنیده و تجربه‌ای که از حرف آن‌ها کسب کرده بودم ماشین را پایین نظر گرفتم. برای اینکه حدسم مبدل به یقین شود به راه مستقیم ادامه دادم. بین راه یکباره به خیابان فرعی رفتم. حدسم درست بود، ماشین هم پشت سرم پیچید. خونسرد به طرف سبزه میدان و مارکت روانه شدم.

قیصریه با استناد به معمول شلوغ بود.خودم را به جمعیت زده با شتاب به مغازه مان رفتم. بین راه یکی از بچه‌ها را دیدم. کتاب‌ها و دفترچه‌ام را به ایشان تحویل دادم و با چند کلمه متوجه‌اش کردم که اگر تا ساعت ۱۰ شب به دانشسرا نیامدم به خانه‌مان اطلاع دهد. به طرف خیابان برگشتم. نمی‌خواستم افرادی که تعقیبم می‌کردند مغازه‌مان را بشناسند. در چهار راه پهلوی (میدان انقلاب حال حاضر) همان ماشین را دیدم که کنار خیابان پارک شده بود.

قدم‌هایم را به طرف خیابان سعدی تندتر کردم که یک نفر از پشت صدایم زد و گفت: «با من بیا.» سوار ماشینم کرد و به اداره‌ای که جلوی بیمارستان شفیعیه قرار دارد بردند. از لای در نیمه باز هلم دادند داخل. فورا بعد از وارد شدن به راهروی تاریک آنجا، باران مشت و لگد و فحش شروع شد. بعد از یک ربع ساعت، مرا به اتاقی انداختند و در را قفل کردند. به نظرم دیگر عصر شده بود. صدای قفل در بلند شد. با این وجود از نو بسته شد. هنوز چشم‌هایم بسته بود و نمی‌دانستم چه خبر است بیش از۲۰ بار این کار تکرار شد.

برای من که از جهت روحی بی‌تجربه بودم ، خیلی سخت بود. شب گرسنه  خوابیدم. هنوز یک ساعت نگذشته بود که ضربه محکمی به زانویم خورد. درد در تمامی بدنم پیچید. چشمانم را باز کردند دیدم که یک مرد سیاه چرده با موهای مجعد دستش را به کمر زده مرا نگاه می‌کند. گفت: «بلند شو.» وقتی بلند شدم یک کشیده محکم به صورتم زد . گریه‌ام گرفته بود. گفت: «دنبالم بیا.» لنگ لنگان دنبالش رفتم. هلم داد داخل اتاق. برای هر یک از پرسش‌هایش جواب مساعد دادم. مرد گفت: «پایین اظهارات خودت را امضاء کن.»چنین عملی را کردم. گفت: «همراه من بیا و مرا به اتاق دیگری برد.» ابراهیم در ساعت‌های پایانی همان  روز آزاد شد. با اینحال به ایشان گفته بودند: «اگر از این مسئله به کسی بگویی عاقبت بدی پیدا می‌کنی.»

برای شما نیز جالب است؟  زمین میراث صالحان است

ایشان  در دی ماه سال ۱۳۵۶ در آموزش و پرورش زنجان به روش قطعی استخدام شد و مدت دو سال در روستای طارم و سردهات شیخ تدریس کرد. سال  ۱۳۵۶ در آزمون دانشگاه تهران در رشته حقوق پذیرفته شد. چون مادرش تاب دوریش را نداشت از ادامه تحصیل در تهران چشم پوشید. در سالی دیگر در مجتمع آموزش محشر دهخدای قزوین در رشته ادبیات فارسی پذیرفته و سرگرم تحصیل شد.

ابراهیم به ورزش علاقه فراوانی داشت و در تیم باشگاهی رشته‌های هاکی، کوهنوردی، کاراته، بسکتبال، هندبال فعالیت می‌کرد و دروازه بان تیم فوتبال بسیج زنجان بود. ایشان بعد از پیروزی انقلاب کار خود یعنی تدریس و تحصیل را موقتا تعطیل کرد و در جاهای عملیاتی کردستان و بعدها در جبهه‌های جنگ ایران و عراق حضور یافت.

جلال قربانی از همرزمان ابراهیم روایت می‌کند: ابراهیم در عملیات خیبر با اسم آر. پی. جی زن در گردان ابوذر، لشکر ۱۷ علی بن ابی طالب (ع) حضور داشت. ایمان، شجاعت و دقت در وظایف‌اش در ماموریت‌های محوله محشر بود. بعد از عملیات خیبر مکررا در لشکرهای ۱۷ علی بن ابی طالب(ع) و ۳۱ عاشورا در واحد معلومات در قاموس یک فرمانده منشأ خدمات و حماسه آفرینی‌ شد.

اسرافیل محمدی شوهر خواهر ابراهیم بیان می کند: «شب عملیات کربلای۵ کنار دریاچه نشسته بود و بچه‌های غواصی را که وارد آب می‌شدند استتار می‌کرد. از گل‌های کنار آب به کلاه غواصی آن‌ها می مالیدم. همه بچه‌ها داخل آب شدند. لحظه شب، ابراهیم مسئول هدایت گردان بود. در آب بودیم که ابراهیم از کنار ستون حرکت کرد. از بچه‌ها گذشت و سرستون قرار گرفت. در ستون وسط آب گرفتگی در حال حرکت بود. نور ضعیف ماه هر از گاهی از میان ابرها بر دریاچه می‌تابید . وقتی اولین نور در آسمان شلمچه روشن شد تیرهای رسام کمین دشمن به طرف ستون غواصان گردان با این وجود عصر (عج) ردیف شد. لحظاتی بعد که عملیات کربلای ۵ در آن طرف آبگرفتگی شروع شد و ندای یا زهرا در دشت شلمچه پیچید ابراهیم بر اثر اصابت ترکش به سر به شهادت رسید.

برای شما نیز جالب است؟  هنر پیشرو؛ تعهد و دغدغه ایرانی و اسلامی

محمدی در خاطره‌ای از برادر همسرش روایت می‌کند:«یک هفته‌ای به عملیات کربلای ۴ مانده بود. روزی با شهید ابراهیم اصغری نشسته بودم.خاطره شیرینی را برایم نقل می‌کرد. بیان میکرد: «سه چهار هفته پیش رفته بودم شناسایی. شب بود و هوا تاریک. وارد رودخانه اروند شده و برخلاف جریان آب شنا کردم. وقتی که در مقابل کارخانه پتروشیمی عراق- نزدیک بصره رسیدم هوس کردم سری به کارخانه و اطراف آن زده و سر و گوشی آب بدهم. لذا از آب خارج شدم مین‌هایم را در جای مناسبی پنهان کردم. تا پاسی از شب همه جای کارخانه را حسابی گشتم. با اینحال باید قبل از روشن شدن هوا و جذر آب برمی‌گشتم که یک دفعه با گشتی‌های عراقی روبرو شدم. اگر گیر می‌افتادم کارم تمام بود و عملیات هم لو می رفت، فوری خزیدم به پایین یکی از خودروهای پارک شده و خودم را پنهان کردم.

منتظر بودم که گشتی‌ها منطقه را ترک کنند با این وجود انگار دست بردر نبودند و قصد اتراق داشتند. ماندند و ماندند تا هوا بطور کلی روشن شد دیگر نمی‌شد برگشت. از نو مجبور شدم به پتروشیمی برگردم. اکنون باید جای خلوت و مطمئنی را برای پنهان شدن پیدا می‌کردم. رفتم سراغ یکی از دودکش‌های بزرگ کارخانه گرفتم خوابیدم تا بالا آمدن کامل آب چند ساعتی طول می‌کشید. گفتم بگذار باز هم گشتی در اطراف و داخل کارخانه بزنم برای همین سری به سینمای کارخانه زدم. عراقی‌ها سرگرم تماشای فیلم بودند. از سالن غذاخوری‌شان هم دیدن کردم تا اینکه بالاخره آب بطور کلی بالا آمد و من به آب زدم. وقتی به موقعیت خودمان برگشتم همه متعجب بودند.»

همراه همیشگی مبارز بلاگ باشید و این وبلاگ را به دوستان خود معرفی نمائید.

منبع

قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی