قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی

در جستجوی ردی از تظاهر

در جستجوی ردی از تظاهر

پیرامون فرهنگ مقاومت نوشته ای داریم با اسم در جستجوی ردی از تظاهر. که پیشتر به آن میپردازیم.

در بیشتر مواقع از تعلق خاطر عده ای بخاطر مشتی خاک متحیر بودم. درکشان نمی کردم. مشتی خاک برای تبرک؟؟؟ این تعلقات چقدر برایم غریب بودند. از نسل جنگ نباشی، مگر می‌شود این چنین دلداده خاکی شوی که خاک است و خاک است و خاک!!!

به نوشته بولتن نیوز، طیبه بیات: فتح‌المبین و تک درختی که روی بلندی آن خودنمایی می‌کرد، دختری با چادر
خاکی به نماز ایستاده بود. چشم از ایشان برنمی‌داشتم. در جستجوی ردی از تظاهر
بودم تا در دلم به ایشان بخندم با اینحال باورنکردنی محو آسمان بود. چهره‌اش را نمی‌دیدم
با اینحال ناخودآگاه نگاهم جذب راز و نیازش بود. چشمهایش خیره به آسمان بود و با
دستهایش  خاک را نوازش می‌کرد. مدتی بعد به سجده رفت و شانه‌هایش لرزید.
دختری همراه با درخت، پایین آسمان جنوب سجده برخاک زار می‌زد. با اینحال به این همه
کار بدون تظاهرش حسادت کردم. بازهم مانند همان تقلید پابرهنه راه رفتن، نزدیک
دختر رفتم و درست مانند یک ربات برنامه‌ریزی شده هرآنچه از اعمالش در ذهنم
ضبط کرده بودم تکرار کردم. اولش تقلید بود با اینحال درست بعد از نیت خواندن دو
رکعت نماز زیارت و تکبیر گفتن غرق در آرامشی شدم که برایم غریب بود.
ناخواسته نگاهم به آسمان کشیده شد. یادم می‌آید باخودم عهد کرده بودم چیزی
از خدا طلب نکنم با اینحال نگاهم که به آسمان فتح‌المبین گره خورد غافل از عهدهای
قدیم خواسته‌ای را طلب کردم که مدتی بود آرامش زندگی‌ام را تحت‌الشعاع
گذاشته بود. نمی‌دانم نمازم چقدر طول کشید با اینحال سجده نمازم را خوب به خاطر
دارم. بی‌اختیاراشک‌هایم روی خاک سجده گاهم می‌ریخت. شدت اشک‌هایم آنقدر
زیاد بود که بوی خاک باران خورده مشامم را گرفته بود. درخت روی ارتفاعات
فتح‌المبین محل آشتی کنان من و خدا بود. چقدر آنجا آرامش داشت. گاهی دلم
باورنکردنی آرامش آنجا را طلب می‌کند.

برای شما نیز جالب است؟  فتح خرمشهر فتح خاك نيست، فتح ارزشهاي اسلامي است


لحظه وداع با فتح‌المبین رسیده بود با اینحال من تمام وقت با انگشت‌هایم روی خاک
می‌نوشتم: خدایا کمکم کن و پاکش می‌کردم. راستش می‌دانستم یک جای کار دلم
لنگ می‌زند که اجابت دعایم را ناممکن کرده با اینحال پایین بار نمی‌رفتم. هنوز «من»
وجودم نشکسته بود. آرام بودم با اینحال حسابم با خدا طلبکارانه بود و شاکی بودم
از زمین و لحظه. حالم باورنکردنی بود اصلا. هم راضی بودم هم شاکی، هم درد دل
می‌کردم هم گله و شکایت. پاهایم قفل زمین بود با اینحال باید می‌رفتم.

خاک فتح‌المبین اسیرم کرده بود. قدم‌هایم سنگین شده بود. در سکوت، تا
مسیر اتوبوس‌ها رفتم. به اتوبوس که رسیدم با چشم و باز در سکوت نگاهی گذرا
به کل منطقه انداختم با اینحال بی‌اختیار نگاهم به درخت کشیده شد. اشک در چشمانم
حلقه زد. سرم را کمی بالا گرفتم که اشک چشمانم سر ریز نشود با اینحال در دل گفتم
خدایا تو به من نگاه نکن که بی‌معرفتم. تو که با معرفتی دست دلمو بگیر.
دارم راهو اشتباه می‌رم. چشمهام رو بستم و خوابم برد.

تمام مسیر فتح‌المبین تا محل اسکان را خواب بودم. یادم نیست شب کجا
اسکان داشتیم .رسیدیم و من بخاطر سر دردی که داشتم از نو خوابیدم.

صبح روز بعد مسیر حرکت را به مقصد فکه و «کانال کمیل» طی کردیم. سومین
روز سفر بود و من تازه با خدا آشتی کرده بودم. در بیشتر مواقع نمازهامو می‌خوندم 
با اینحال چندوقتی بود که بعد از نماز با خدا حرف نمی‌زدم. تنها ارتباطم با خدا
که اصلا هم به دلم نمی‌نشست، وعده‌های نماز بود. بدون ذکر، بدون هیچ حرف و
دعا و مناجات. با اینحال نماز کنار اون درخت باورنکردنی برام لذت بخش شده بود. اونقدری
که دوست داشتم هزار بار تو لحظه تجربه‌اش کنم.

برای شما نیز جالب است؟  درعا در دو راهی مرگ و مصالحه


رسیدیم فکه،کانال کمیل و حنظله یا همون کانال شرهانی و از اونجا بازدید
کردیم.  فکر شهادت ٣٠٠ نفر از «گردان حنظله» پایین حریق مستقیم و در اوج تشنگی
حالم رو خراب کرده بود. کربلا با روایتگری متفاوتی از نو تکرار شده بود و
من تنها از شهدا تنها یک اسم و معنی گنگ در فکر داشتم که اونجا بخاطر این
همه بی‌اطلاعی، از خودم بدم اومده بود. با خودم افتاده بودم سر لج. ذهنم
هزار طرف بود. خودم و زندگیم، اشتباهاتم، لجبازی‌ام با خدا، طلبکار بودنم
از خدا و شروع سفر و دوستایی که هنوز غرق شیطنت بودند و منی که از جمعشون
بی‌دلیل فاصله گرفته بودم، بهم می‌گفتن تو هم جوگیر شدی؟ یعنی تو هم دو روز
دیگه پایین چادر چفیه سر می‌کنی؟؟ می‌گفتن و می‌خندیدن. نمی‌دونم چرا از
انتقادهای تلخ‌شان دلم گرفت. من متوجه تغییراتم نشده بودم تا وقتی که پایین
رگبار سرزنش دوستام قرار گرفتم. اکنون ذهنم درگیر این تغییر رفتار خودم هم
شده بود. یعنی چه اتفاقی افتاده بود؟ گیج و سردرگم سوار اتوبوس شدیم و راهی
شلمچه شدیم… .

تو اتوبوس نگاهم به جاده بود با اینحال همش شهدایی که تو کانال حنظله محبوس شده بودن تصویرسازی می‌کردم.

یکی از مسئولین کاروان شروع کرد به خوندن زیارت عاشورا. صداش خیلی قرّا و
دلنشین بود. منم که یک بغض نفسگیر راه گلومو سد کرده بود برای اینکه سوژه
خندیدن دوستهام نشم چادرمو کشیدم روی صورتم و سرم رو تکیه دادم به شیشه
اتوبوس و درحالی که زیارت عاشورا رو با مداح زمزمه می‌کردم،اشک‌هام مجال
خشک شدن نمی‌دادند و تا انتهای زیارت عاشورا روی صورتم خود نمایی می‌کردند.

برای شما نیز جالب است؟  مرتضی حسین‌پور شلمانی در راه دفاع از حرم عقیله بنی‌هاشم حضرت زینب (س) به شهادت رسید

کاروان عجیبی داشتیم، همه کاروانها یک راوی داشتند با اینحال کاروان ما به دست
آوردن معرفت رو به خودمون سپرده بود، ممکن است هم ما براشون باورنکردنی بودیم که تنها
این سفر را از بعد تفریحی ارزیابی می‌کردیم. وقتی لحظه اذان ظهر شد ما در
مسیر بودیم با اینحال مسئول کاروانمون نظر به خواندن نماز اول وقت داشتن به
همین دلیل کنار اولین مکانی که امکان تجدید وضو داشت توقف کردیم. نمی‌دونم
چرا با اینحال سریع خودمو به مسئول کاروان رسوندم و گفتم: میشه نمازمون رو در
محیط باز بخونیم؟ لبخندی زد و گفت نماز پایین آسمون خدا لذتش بیشتره. چشم؛
نماز رو بیرون می‌خونیم. هم از توصیه لحظه‌ای خودم متعجب بودم هم از قبول
پیشنهادم خوشحال. ذوق زده وضو گرفتم و صف اول پشت امام جماعت کاروان
نشستم. نماز اون روز ظهر هم خیلی برام شیرین بود. ذهنم خالی بود. آروم آروم
بودم… .

همراه همیشگی مبارز بلاگ باشید و این وبلاگ را به دوستان خود معرفی نمائید.

منبع

قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی