قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی

روایتی از ۱۰ روز زندگی با «متوسلیان» در زندان/ انتظار داشتم در ایران رفتارها مانند «حاج‌احمد» باشد

روایتی از ۱۰ روز زندگی با «متوسلیان» در زندان/ انتظار داشتم در ایران رفتارها مانند «حاج‌احمد» باشد

پیرامون فرهنگ مقاومت و حماسه در خبرها آمده است که

به نوشته گروه حماسه و مقاومت گروه مقاومت، ۱۴ تیر سالگرد ربوده شدن حاج‌ احمد متوسلیان و سه همراهش به دست نیروهای فالانژ (شبه‌نظامی) به مقصد نامعلومی بود که بازهم بعد از گذشت سه دهه نتیجه پیگیری از احوال این فرمانده بزرگ در محیط ابهام آمیز است. با اینحال دلیل اینکه علی‌رغم ابزار‌های پر‌قدرت ایمنی و قضایی جمهوری اسلامی چرا تا‌کنون نتیجه‌ای برای این پرونده حاصل نشده جای بحث و تامل است.

در طول این سال‌ها حرف‌ها و حدیث‌های فراوانی مبنی بر زنده بودن یا به شهادت رسیدن این عزیزان بیان شده است با اینحال هیچ گاه سندی در رد یا تایید هیچ کدام از این ادعاها معرفی نشده و خانواده چهار دیپلمات بیش از بقیه مردم چشم انتظار سرنوشت عزیزان خود هستند. دوستان و اطرافیان آنها در طول این سال‌ها تلاش بسیاری کرده‌اند تا ممکن است اطلاعاتی به دست آوردند با اینحال هر بار با در بسته مواجه شده‌اند و جز اطلاعاتی محو و غیر قابل اتکا چیزی دستگیرشان نشده است.

با استناد به این شرایط نادر طالب‌زاده با فردی در لبنان آشنا شده به اسم «عیسی الایوبی». همان کسی که مدعی شده است ۱۰ روزی را به چهار دیپلمات ایرانی در زندان اسرائیل محبوس بوده و با استناد به مشاهداتش اعتقاد دارد آنها به شهادت رسیده‌اند.

ایشان از نمونه افرادی است که در راه مبارزه علیه رژیم اشغالگر مدتی از دوران جوانی‌اش را در بند این رژیم بوده که بعد از مدتی آزاد شده و به لبنان برگشته است. ما نیز بر آن شدیم تا دقایقی با این فرد به صحبت بنشینم و ببینیم ماجرای مشاهداتش از چه برنامه ریزی شده است.

 

عیسی بیان می کند: «حرف‌هایی که من بیان می‌کنم در خصوص احمد متوسلیان مشاهدات عینی‌ام است و سند این مسئله نیز خود بنده هستم. در چنین موقعیتی با بیان این وقایع زندگی خود را به اخطار انداختم همزمان با اینکه هیچ نفعی هم در این مسئله برایم متصور نخواهد بود که مثلا بگویم برای این منفعت حرف‌هایی را مطرح می‌کنم.

انگیزه‌ام از انتشار این خاطرات و مشاهدات بیان حق و حقیقت است. عده‌ای از من خواسته‌اند برای صحبت‌هایم درخصوص به شهادت رسیدن احمد متوسلیان و همراهانش سند معرفی کنم همزمان با اینکه تا اینجای کار افرادی که اصرار دارند وی زنده است و در دست اسرائیلی‌ها است کوچک‌ترین سندی معرفی نداده‌اند.»

 

*وظیفه‌ای برای متقاعد کردن مردم و مدیران ایرانی ندارم

من سندی برای این صحبت‌هایم. ندارم قبول یا رد حرف‌هایم به وسیله شما برای من اختلاف چندانی ندارد؛ با اینحال وظیفه من بیان مشاهداتم است. بنده وظیفه‌ای برای متقاعد کردن مردم و مدیران ایرانی ندارم؛ تنها آنچه دیده‌ و لمس کرده‌ام منتقل می‌کنم.

*ماجرای آزادی‌ام از زندان پیچیده و ویژه است

من چند ماهی به دلیل مبارزه علیه رژیم صهیونیستی در زندان‌های رژیم اشغالگر بودم که به دلیل نفوذ خانوادگی‌ای که در لبنان داشتم و با استناد به فشارهایی که آوردند از زندان آزاد شدم. ماجرای آزادی‌ام از زندان یک مقدار پیچیده و ویژه است. قبل از بازداشتم یکی از مدیران حزب قومی عربی سوریه در شمال لبنان بودم. این گروه یک گروه مقاومت ضد اسرائیلی است که بعد از آزادی هم مسئول دفتر سیاسی همین گروه شدم.

 

*کفایت می کند پیگیری کنید مسئول سیستم معلومات سوریه در عرصه شمال لبنان چه کسی بوده

عده ای پرسش میکنند این همه سال از دیدار شما با این چهار نفر می‌گذرد؛ پس چرا اکنون به فکر انتشار خاطرات‌تان افتاده‌اید؟ باید بگویم وقتی که من از زندان آزاد شدم مرا نزد نیروهای ایمنی لبنان که از دوستان خودم بودند، بردند. آن وقت همه معلومات و مشاهداتم را به مدیران ایمنی سوری و لبنانی هم منتقل کردم. افرادی که من گزارش‌ها را به آنها دادم همین الان هم در دولت سوریه و در خدمات ایمنی این کشور صاحب مکان هستند؛ با این وجود به دلایل مسائل ایمنی در گفتگو نمی‌توانم اسم آنها را ببرم. برای اینکه مطمئن شوید سراغ چه کسی بروید کفایت می کند پیگیری کنید که مسئول سیستم معلومات سوریه در آن وقت در عرصه شمال لبنان چه کسی بوده است.

*نمی‌دانم چرا عده‌ای مقابل صحبت‌های من مقاومت می‌کنند

نمی‌دانم چرا عده‌ای مقابل صحبت‌های من مقاومت می‌کنند. بسیار محشر من مدتی بعد از آزادی‌ام اقدام به بازگو کردن اطلاعاتم از این چهار مرد برای مدیران ایرانی هم کردم؛ با اینحال در ایران با استناد به برخوردهای صورت گرفته که تصور کردم یک دلیل سیاسی می باشد، مانعی ایجاد کردند برای تحقیق و مطالعه گفته‌هایم. در چنین موقعیتی طی ۲۰ سال قبلی تلاش کردم مشاهدات خودم را پیرامون این مسئله منتقل کنم. روایتی که وجود داشت این بود که اسرائیلی‌ها اقدام به ربودن متوسلیان و همراهانش در آن خودرو کردند با این وجود از لحاظ من حقیقت امر این نیست. با این وجود آنها اصرار فراوانی دارند که بگویند وی به وسیله اسرائیلی‌ها دستگیر و زندانی شده است و بر همین مبنا تلاش کردند فضا را به سمتی هدایت کنند که امکان مذاکره غیرمستقیم میان ایران و اسرائیل برای تبادل ایجاد شود. در طول این مدت بعد از اینکه متوجه شدم علاقه‌ای به شنیدن شدن صحبت‌های من نیست تلاشی برای رابطه با سفارت ایران انجام دادم. با تنها کسی که توانستم نشست‌ای داشته باشم رائد موسوی، پسر محسن موسوی، کاردار وقت ایران در سوریه و یکی از چهار نفری که ربوده شده، بود. ایشان بعد از شنیدن حرف‌هایم متقاعد نشد و در واکنش به صحبت‌هایم گفت آنچه من شنیده‌ام دارای اختلاف است از چیزهایی که تو مطرح می‌کنی. من به ایشان گفتم تنها آنچه دیده‌ام به شما منتقل کردم.

برای شما نیز جالب است؟  روایتی از جانبازی هنرمند که تاریخ دفاع مقدس مدیون اوست - |

 

*دلیلی برای دروغ گفتن ندارم

می پرسند آیا در آن سلول غیر از من و چهار دیپلمات ایرانی فرد دیگری هم بود یا نه؟ یا اینکه به چه دلیل شما با آنها هم سلول شده بودید؟ ممکن است واقعا جای مطرح کردن این پرسش‌ها باشد با اینحال من دلیلی برای دروغ گفتن ندارم با این وجود شما هم این را در نظر بگیرید که هیچ جنایات و اقدامی بدون نقص انجام نمی‌شود. اگر شرایط آن روز لبنان را در نظر بگیرید متوجه خواهید شد که شرایط پیچیده‌ای بوده و من این موضوع را یک اشتباه از جانب این گروه می‌دانم. ممکن است تصور اینها این بوده است که من جان سالم از شکنجه بیرون نخواهم برد.

روزی که من به سلول دیپلمات‌های ایرانی منتقل شدم سه هفته بود که تحت شکنجه بودم و تا قبل از آن در یک سلول انفرادی نگه داشته می‌شدم. این بازداشتگاه در لبنان و در بخشی از شهر بیروت بنا شده بود که «ایلی حبیقه» مسئول این زندان و بازداشتگاه بود.

 

تصور آنها این بود که با مذاکراتی بین مدیران ایرانی و فالانژها خیلی زود آزاد خواهند شد

در ۱۰ روزی که من با آنها در یک سلول بودم حرف‌هایی بین‌مان مطرح شد با اینحال پیامی به من منتقل نکردند. با این وجود تصور آنها این بود که بعد از ربوده شدن آنها به وسیله فالانژها، مذاکراتی بین مدیران ایرانی و این گروه صورت خواهد گرفت و آنها خیلی زود آزاد خواهند شد. از جهت دیگر دیگر شرایط من بسیار دارای اختلاف بود و تصور می‌کردم کسی پیگیر ماجرای من نیست و بالاخره کشته خواهم شد. با اینحال چیزی که تعجب مرا بر‌می‌انگیزد این است که فالانژها چرا باید دیپلمات‌های ایرانی را به شهادت برسانند؛ در صورتی که اسیر مهم را برای مذاکره و تبادل نگه می‌دارند با اینحال آنها را کشتند و مرا هم بعد از چهار ماه آزاد کردند!

 

*فالانژها بعد از دستگیری از سمت و مکان این مردم مطلع شدند

سلولی که ما در آن نگهداری می‌شدیم سلول بدی نبود. از این جهت که برای نمونه ما خودمان غذای خودمان را درست می‌کردیم. تازه چای درست به سبک ایرانی و ملحفه هم داشتیم. یک چراغ پخت و پز وجود داشت و بچه‌ها اگر چیزی احتیاج داشتند به در سلول می‌زدند و تقاضا می‌کردند. تا جایی که من بیننده بودم برخورد بد یا شکنجه‌ای با آنها صورت نگرفته بود. امکان دارد قبلا مورد بازجویی و شکنجه‌ قرار گرفته بودند با این وجود تا موقعی که من آنجا بودم چنین موضوعی را به من نگفتند.

با استناد به برداشت من و صحبت‌هایی که بین ما رد و بدل شد حدودا چهار یا پنج ماه بود که دستگیر شده بودند و گمان می نمایم وقتی که فالانژها آنها را دستگیر کرده بودند تازه از سمت و مکان این مردم مطلع شدند.

 

*متوجه شدم که متوسلیان مقام بالاتری درمقایسه با بقیه دارد

با استناد به شناختی که از فالانژها دارم کسی نیست که از پایین دست آنها بدون شکنجه بیرون بیاید؛ با این وجود این شکنجه‌ها به ذهن خطور میکند در ابتدا دستگیری‌شان صورت گرفته باشد. در این خصوص ما صحبتی با هم نکردیم. آنها همدیگر را با اسم کوچک صدا می‌کردند و خودشان را هم به من با اسم کوچک معرفی کردند. با این وجود با استناد به رفتار صورت گرفته و برخوردشان این برداشت را کردم که احمد مقام بالاتری درمقایسه با بقیه دارد؛ چون هر موقع که ایشان شروع به صحبت می‌کرد آنها با دقت گوش می‌دادند.

*ایشان در زندان مشهور بود به حاج‌احمد

ایشان در زندان مشهور بود به حاج احمد و بقیه هم با عنوان‌های کاظم و محسن و تقی صدا زده می‌شدند. یادم می‌آید که تقی رستگار در زندان آواز هم می‌خواند. با اینحال انتظار نداشته باشید بعد از ۲۰ سال که زبان فارسی هم بلد نبودم بتوانم بگویم چه می‌خواند؟ با این وجود آهنگ و ریتم چیزی که می‌خواند بیشتر حماسی بود.

 

*حاج‌احمد خیلی به عربی چیره نبود

سلول‌مان در یک زیرزمین بنا شده بود. ما به وسیله پلکانی مارپیچ از محیط خارجی به سلول منتقل شدیم. بعد از اینکه مرا شکنجه دادند و به سلول منتقل کردند سه روز طول کشید که به حالت عادی برگردم و در طول این سه روز احمد متوسلیان بیشتر از بقیه به من رسیدگی می‌کرد. بعد از اینکه شرایط بهتری پیدا کردم شروع کردیم به صحبت کردن و رابطه گرفتن و با هم غذا می‌خوردیم. اولین صحبت‌هایی که میان ما رد و بدل شد این بود که دلیل دستگیری من چه بوده است؟ دو نفر عربی بلد بودند؛ محسن موسوی و احمد متوسلیان. حاج احمد خیلی به عربی چیره نبود و تنها با عربی دست و پا شکسته تلاش می‌کرد منظورش را منتقل کند. ایشان و محسن غیر از مباحث مذهبی به صحبت‌کردن درخصوص مسائل سیاسی علاقه‌مند بودند. برخورد زندانبان‌ها و مدیران زندان با دیپلمات‌های ایرانی خوب بود و برایشان مواد غذایی تهیه می‌کردند و میوه می‌آوردند. من هم از این برخورد بی‌سود نبودم و به دلیل امکاناتی که برای آنها ممکن می‌شد من هم استفاده می‌کردم.

برای شما نیز جالب است؟  اصحاب رسانه پیش قراولان بازدارندگی و اقتدار ایرانی اسلامی هستند - |

 

*تقی رستگار کمتر در حرف‌ها و بحث‌ها هم کاری می‌کرد

حاج‌احمد درمقایسه با من خیلی دلسوز بود. اگر برای نمونه غذا نمی‌خوردم یا حتی کم می‌خوردم پیگیر می‌شد و دلیل آن را می‌پرسید. به اشتراک چهار نفر تقی رستگار کمتر در حرف‌ها و بحث‌ها و صحبت‌ها هم کاری می‌کرد.

ورودی زندان مانند در چاه بود؛ باز می‌شد و این زندان یک زندان مخفی بود. داخل سلول حمام و دستشویی بود با این وجود در سلول‌هایی که قبل و بعد از همراهی با دیپلمات‌های ایرانی بودم سلول‌ها کوچک‌تر بود که قابلیت ها بسیار کمتری داشت. سلول حاج احمد متوسلیان حدودا سه متر در سه متر بود.

 

*در بیشتر مواقع به امامت حاج‌احمد نمازشان را به جماعت می‌خواندند

در این ۱۰ روز صبح که بیدار می‌شدیم یکی از ایرانی‌ها صبحانه را تکمیل می‌کرد و بعد از آن می‌نشستیم گپ می‌زدیم. بعد برای نماز ظهر وضو می‌دریافت کردند و در بیشتر مواقع به امامت حاج‌احمد نمازشان را به جماعت می‌خواندند.

 

*به متوسلیان گفتم من مسلمانم با این وجود نماز نمی‌خوانم

زندانبان‌ها برخی وقت‌ها روزی یکدفعه یا دوبار مراجعه و پرسش می‌کردند آیا چیزی احتیاج دارید یا نه. آنها هم این چهارنفر را با اسم کوچک صدا می‌کردند و برای من جای تعجب بود؛ چون هر کسی یک کد داشت و مرا با کد صدا می‌زدند با این وجود آنها را با اسم کوچک صدا می‌کردند. بعد از سه چهار روز اول که به حالت عادی برگشتم یکی دو روز طول کشید تمام و کمال با گروه ایرانی رابطه برقرار کنم. من مسلمان بودم با این وجود عامل به اسلام نبودم. وقتی که می‌دیدم آنها نماز جماعت می‌خوانند و من تنها آنها را نگاه می‌کنم احساس خوبی نداشتم. برای همین رفتم به حاج احمد که پیش نماز بود گفتم من مسلمانم با این وجود نماز نمی‌خوانم و علاقه مندم در نماز خواندن با شما همراه شوم. حاج احمد به من گفت اجباری در دین نیست با این وجود اگر می‌خواهی می‌توانم به تو آموزش بدهم. به ایشان گفتم نماز خواندن را بلدم چون مسلمان هستم با این وجود در فرایض دینی بیشتر برای خواندن نمازهای عید و نماز جمعه اکتفا کردم و در خواندن نمازهای یومیه تعلل داشتم. اگر اجازه دهید با شما همراه شوم. همین بهانه‌ای شد برای بحث‌های مذهبی میان من و حاج احمد و محسن موسوی. در صحبت‌هایی که میان ما صورت می‌گرفت حاج احمد بیشتر در جستجوی درک بیشتر از لبنان و منطقه بود. از طرف دیگر من اطلاع فراوانی از ایران و انقلاب ایران نداشتم. تنها تصورم این بود که با انقلاب در ایران و روی کار آمدن زمامداران تازه، سیاستی تازه در پیش گرفته خواهد شد و افرادی که خواستار این سیاست‌های تازه هستند محدودند با این وجود حاج‌‌احمد به من شرح داد که سیاست‌های تازه بعد از انقلاب خواسته مردم است و محدود به مدیران تازه نیست. غیر از بحث‌هایی که میان من و ایرانی‌ها در سلول صورت می‌گرفت چهار ایرانی با هم نیز جلسات گفت‌وگو داشتند که برای اینکه من زبان آنها را متوجه نمی‌شدم هر‌از‌چندگاهی بخشی از محتوای صحبت‌های خود را برای من شرح می‌دادند. غذا را همه با هم کاری هم درست می‌کردند با این وجود آشپز اصلی کاظم بود. کاظم خیلی اهل حرف زدن نبود و سعی می‌کرد خودش را با کار سرگرم کند.

 

*حاج‌احمد گفت من ازدواج نکردم

خصوصیت بارزی که از احمد متوسلیان در فکر من مانده توانایی رهبری ایشان بود. برای نمونه وقتی که اختلافاتی میان ایرانی‌ها بوجود می‌آمد ایشان وساطت می‌کرد و به بحث خاتمه می‌داد. وقتی از ایشان پیرامون خانواده‌اش پرسیدم گفت من ازدواج نکرده ‌ام.

*سرتیم افرادی که ما را از زندان خارج کردند خود «ایلی حبیقه» بود

بعد از ۱۰ روز یک شب نیروهای فالانژ وارد سلول ما شدند و دستبند به دست‌هایمان زدند و یک کیسه سر ما کشیدند تا از سلول به بیرون منتقل‌مان کنند. سوار جیب‌های نظامی شدیم. با این وجود همه ما را سوار یک ماشین نکردند؛ سوار ماشین‌های متعدد شدیم. هوا تاریک بود و من متوجه نشدم چه کسی کنار من هست یا بقیه در کدام ماشین سوار شدند.. سرتیم افرادی که ما را از زندان خارج کردند خود «ایلی حبیقه» بود که از صدایش ایشان را تشخیص دادم. ما را کنار دریایی که فاصله فراوانی تا زندان نداشت بردند و از ماشین پیاده کردند. هر یک‌مان را در گوشه‌ای مستقر کردند به صورتی که نور چراغ‌های ماشین به روش ما برخورد می‌کرد. نیروهای فالانژ حدودا ۱۵ تا ۲۰ نفر بودند. پوششی که روی سر ما بود کامل نبود و وقتی که نور چراغ‌های ماشین به سوی ما بود تا حدودی اطراف خود را مشاهده می‌کردیم. ماشین‌ها حدود ۵ یا ۶ جیب نظامی بودند. تیراندازی شروع و تیرهای فراوانی شلیک شد و من صدای برخورد با بدن‌ها و افتادن آنها را می‌شنیدم. یکی از سربازها که در نزدیکی من بود، آمد گفت اجازه بده من به این رسیدگی بکنم. تصور من این بود که ایشان می‌خواهد افتخار کشتن من را داشته باشد. تیراندازی حدود پنج دقیقه طول کشید؛ در صورتی که برای کشتن چند نفر این همه وقت نیاز نبود. یکی سر وقت من آمد، مرا گرفت و داخل جیب انداخت و بقیه نیز سوار ماشین شدند و ماشین‌ها را روشن کردند و راه افتادند و مرا به همان زندان برگرداندند با این وجود به سلولی دیگر که انفرادی بود.

برای شما نیز جالب است؟  برپایی مراسم تجلیل از خانواده شهید رزاقی در تهران - |

 

*متوسلیان می‌گفت زندانی که در آن هستیم در طرف دیگر زندان لحظه شاه هتل ۵ ستاره است

وقتی که پیرامون مشکلات منطقه و فلسطین با حاج احمد صحبت می‌کردم به من می‌گفت نگران نباش دوست من. هزاران ایرانی تکمیل‌اند کمک کنند به لبنان. آنها خواهند آمد و به شما کمک می‌کنند؛ نه‌تنها لبنان آزاد می‌شود حتی اسرائیل را نابود خواهند کرد و فلسطین و قدس شریف هم آزاد می‌شود. به دفعات این جمله را تکرار می‌کرد! در بیشتر مواقع این کلمه النصر لنا و پیروزی از آن ماست ورد زبانش بود و بسیار از آن استفاده می‌کرد. ایشان در بیشتر مواقع می‌گفت دشمن اصلی ما اسرائیل است. حرف دیگرش که برایم جالب بود تجربیاتش از زندان‌های لحظه شاه بود. ایشان می‌گفت زندانی که در آن هستیم در طرف دیگر زندان لحظه شاه هتل پنج ستاره است.

 

*معتقدم سمیر جعجع دستور اعدام را داد

با شرایطی که گفتم رفتار زندانبان‌ها با دیپلمات‌های ایرانی خوب بود با اینحال شب آخر که برای بردن ما اقدام کردند رفتارشان حدودا تغییر کرده بود و بسیار تند و خشن با من و دیپلمات‌های ایرانی برخورد کردند. به احمد متوسلیان گفتند که وسایلت را جمع کن، می‌خواهیم برویم و ایشان گفت من وسایلی ندارم، تکمیل‌ام و واضح بود که دستور تازه ای رسیده است. باور من این است که اعدام دیپلمات‌های ایرانی به وسیله سمیر جعجع صورت گرفته است.

 

*با تطبیق تصویر‌های منتشرشده حاج احمد و همراهانش را شناختم

چیزی که قبل از تیراندازی آنها می‌گفتند شهادتین بود و فریاد الله‌اکبر. بین همدیگر سخنی رد و بدل نمی‌کردند با این وجود متوجه می‌شدم به زبان عربی و بعضا فارسی ذکر می‌گفتند و دعا می‌کردند. بعد از اینکه آزاد شدم در نشریهها اخبار مرتبط به ربوده شدن چهار دیپلمات ایرانی را شنیدم. بررسی کردم و با تطبیق تصویر‌های منتشرشده حاج احمد و همراهانش را شناختم.

*خدمات ایمنی و وزارت خارجه ایران در جریان معلومات من هست

حدود ۲۰ سال است که خدمات ایمنی و وزارت خارجه ایران در جریان معلومات من هست با این وجود اینکه چرا تمایلی به پیگیری آن نداشته و به من مراجعه نکرده‌اند جای پرسش دارد. من گمان می نمایم سخت ابهام پرونده حاج احمد و همراهانش در داخل ایران است نه خارج از آن. این احساس به من دست داده است که عده ای در ایران ترجیح می‌دهند آنچه را دوست دارند بشنوند تا حقیقت را. برای همین، حاضر به شنیدن حرف‌هایم نیستند. اگر شنیدن این مساله که حاج احمد متوسلیان زنده است و به وسیله اسرائیلی‌ها نگهداری می‌شود خوشحال‌تان می‌کند مهم نیست و میتوانید دلتان را به آن خوش کنید. سیدحسن نصرالله اگر یک درصد احتمال می‌داد دیپلمات‌های ایرانی زنده و در دست اسرائیلی‌ها هستند حتما همه تلاش خود را می‌کرد که به نحوی آنها را آزاد یا مبادله کند.

*انتظار داشتم در ایران رفتارها مانند حاج‌احمد باشد

در این سفر مرا به گردهمایی دعوت کردند تا در باب این مسئله و خاطراتم صحبت کنم. با استناد به اینکه میهمان آن نشست بودم انتظار برخورد بهتری داشتم که حداقل پرسش‌ها حول محور مشاهدات و حرف‌های من درخصوص اسرای ایرانی باشد. با اینحال حتی خانواده دیپلمات‌های ایرانی هم علاقه‌ای برای شنیدن جزئیات مشاهداتم نداشتند و به حرف‌هایم توجهی نکردند. آنهایی که در کنفرانس برایشان مساله احمد مهم بود بدون اینکه به من مراجعه کنند و خواستار شرح بشوند کنفرانس را ترک کردند و من هم به هتل منتقل شدم؛ بدون اینکه سوالی از من شود. انتظارم این بود وقتی که به ایران می‌آیم با شرایطی که حاج احمد با لطف و مهربانی با من رفتار کرد خانواده دیپلمات‌های ایرانی و سایرین با من بهتر برخورد کنند. می‌خواستم به خانواده آنها بگویم شرایط بستگان‌شان در زندان به چه نحو و برخورد آنها با من محبت‌آمیز بوده است. می‌خواستم از عزیزان‌شان به آنها بگویم با این وجود نخواستند صحبت‌هایم را بشنوند و سالن را ترک کردند.

 

*دوست داشتم محبت‌های حاج‌احمد را در زندان جبران کنم

یک روز به حاج احمد گفتم ایرانی‌ها فارس هستند و رابطه‌شان با مقاومت اسلامی چیست؟ چرا خودشان را در این کار دخیل می‌کنند؟ حاج‌احمد گفت مردم ایران متفاوتند و عاشق مقاومت و مبارزه هستند. من با این امید به ایران آمدم که حرف‌هایم شنیده شود و بتوانم کمکی کنم با این وجود برخورد مناسبی با من نشد. دوست داشتم محبت‌های حاج‌احمد را در زندان جبران کنم با این وجود این فرصت را هم به من ندادند.

انتهای پیغام/ب

منبع

قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی