قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی

     *زندگینامه احمد شیرازی آریا *      زندگی نامه ی شهید ، از زبان تنها دخترش :

     *زندگینامه احمد شیرازی آریا *      زندگی نامه ی شهید ، از زبان تنها دخترش :

     *زندگينامه احمد شیرازی آریا
*
      زندگی نامه ی شهید ، از زبان تنها دخترش :

                      هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق

                                                                                              
ثبت است بر جریده ی عالم دوام ما

 تقدیم به تویی که هرگز نشناختمت :

 « بیست و چهارمین قطعه »

 « فقط یک سنگریزه کافی است
تا یک احساس قدیمی و متروک جان بگیرد ،

تازه شود
تا خالی یک چاه را اندازه بگیری ،

 بیست سال بغض را قطره

 ، قطره آب کنی و قصه های نگفته ی بابا را بشمری

 کافی است فصل خرمالو بیاید تا دوباره بیست و چهار قطعه نان و موسیقی را خیرات بیست و چهارمین قطعه ی این زمین کنی تا

 ….
ستاره به خیر بابا »

 امشب قرار است از تو بنویسم . قرار است قصه ی تو را بنویسم . مثل همیشه این دخترت هست که برای تو قصه می گوید ، و میان قصه خوابش می برد . بهتر است بگویم لا به لای قصه اش گم می شود . این قصه جز تو هیچ ندارد مانند شب که جز ستاره ….
بی خود نیست که گفتم : « ستاره به خیر بابا »
حالا من می نویسم . هر جایش را که غلط بود ، خودت قلم بگیر :
چون قلم اندر نوشتن می شتافت
چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت
شهید احمد شیرازی آریا در سوم آذر ماه هزار و سیصد و سی و یک در تهران متولد شد . در سن دو سالگی مادر ، و در پنج سالگی پدرش را از دست داد .
شهید شیرازی آریا ، از جوانی عضو فعال انجمن فدائیان اسلام بود . او بعد از دست دادن پدر و مادرش تحت تکفل یکی از اقوامش به زندگی ادامه داد ، و از آن جایی که تمام مدارک تحصیلی او از دوره ی ابتدایی شبانه است ، و طبق گفته ی اقوام از زمان کودکی مشغول به کار بوده است در ۱۸ سالگی موفق به اخذ دیپلم طبیعی از دبیرستان جعفر اسلامی شد . سپس در دانشکده ی علوم پزشکی دانشگاه تهران در رشته ی پزشکی مشغول به تخصیل شد . و در سال ۱۳۵۴ ( سال دوم دانشگاه ) به علت فعالیت سیاسی از دانشگاه اخراج شد . ناگفته نماند که او به علت شناسایی شدن توسط سازمان اطلاعات و امنیت کشور و دستگیری توسط ساواک دوبار اقدام به تغییر نام خانوادگی خود از فلاح زاده ی بختیاری به فدایی عظیم و از فدایی عظیم به شیرازی آریا نمود . وی در سال ۱۳۵۶ ازدواج کرد ، و حاصل این ازدواج یک دختر بود که در آذر ماه ۱۳۵۷ به دنیا آمد . شهید شیرازی آریا تا چند روز بعد از تولد دخترش در زندان ساواک به سر می برد . نهایتاً با مأمورین زندان درگیر شده ، و به دروغ از خود علائم دیوانگی بروز می دهد و به تشخیص پزشک زندان در اثر شکنجه های وارد شده – دیوانه شناخته شده و احتمالاً به دلیل اوضاع متشنج سیاسی آزاد می شود . او معمولاً در مورد هیچ کدام از فعالیت خود و همچنین زندگی اش هیچ توضیحی نمی داد ؛ اما تنها چند خاطره از او باقی مانده ، و من به نوشتن قسمتی از آنها که از زبان خودش بیان شده اکتفا می کنم .
نوشته : تحت عنوان « حزب الهی کیست ؟ » ، مخاطب : مسؤولان کشور « مسؤولان کشور روی سخنم با شما است . حزب ما حزبی است نه به سبک شرقی و غربی بل که در خط اباذر غفاری است . زبانش و حرکتش مانند اباذر است . خروشش آنچنان است که شیاطین را به آنچنان هراسی انداخت که در همه جا آنها را با سیاست معاویه گونه ، دشمن اسلام قلمداد کنند . من روز واقعه ی امجدیه به همراه دیگر برادران خود در آنجا بودن نه به قصد جنجال بلکه برای اینکه یکبار هم که شده سخنان مسعود خان رجوی را بشنوم . ارتش میلیشیا جلو درهای جنوبی و غربی و جنوب غربی گماشته شده بودند ، و آهنگ های مهیج قبل از انقلاب پخش می شد . من برای انجام نماز آماده شدم ، که در میان نماز چند نفر مأمور حفاظت داخلی جلوی من آمده و بنده را کاملاً شناسایی کردند ، و به حزب مشت و لگد مرا از در جنوبی بیرون کردند . من و تعدادی از برادران شعار « پاسدار ، ارتشی حمایتت می کنیم . » را سر دادیم ، و به سرهنگی از شهربانی قول همکاری با پلیس را دادیم . در این هنگام گروهی از منافقین با چوب های میخ دار به ما حمله ور شدند . پلیس از پاسداران جاسوس خانه کمک خواست و پاسداران به جای اعتراض به منافقین با گاز اشک آور به ما حمله کردند … فردی از بالای پشت بام به من حمله کرد . آنها دوباره مرا گرفتند و طناب پیچ کرده و به داخل بردند ، و با مشت و لگد به جان من افتادند . در این میان شخصی گفت : به تلافی ترمینال ، جلوی سفارت آمریکا در شش ماه پیش ، و جلوی دانشگاه تهران و … و با چوب روی قلب من زد و من بیهوش در دستشویی رها شدم و ساعت 5/3 نیمه شب در بیمارستان امام خمینی به هوش آمدم .
… حالا از شما سوال میکنم چرا می گویید حزب اللهی خائن است ؟ مرتجع است مگر یادتان رفته که زمان شروع انقلاب فرهنگی اول کسانی که این انقلاب را در خانواده ی خود شروع کردند همان حزب اللهی های جنوب شهر و گودنشین های خانی آباد و دولت آباد و حلبی آبادها بودند … از شما سوال می کنم آیا اول کسی که در هر کاری با شما مخالفت می کند همان معاویه صفت های روشنفکر نیستند که عده ای ناآگاه غربزده را جلوی شما علم می کند و تحصن و اعتصاب راه می اندازند … » او ، بعد از انقلاب در زمینه ی مبارزه با منافقین در انقلاب فرهنگی ، قضیه ی لانه ی جاسوسی و همچنین جمع کردن معتادان و … فعالیت داشتند.
وی در جهاد سازندگی و انجمن اسلامی مخابرات فعالیت می کرد ؛ و در زمان درگیری در کردستان ، در آن جا حضور داشت .
او در مهر ماه ۱۳۵۸ عازم جبهه شد ؛ و در بهمنشیر آبادان مجروح و قطع نخاع شد . مجروح شدنش با اولین ریاست جمهوری هم زمان بود ؛ و این درست در موقعی بود که دستور دادند به بسیجی ها سلاح ندهند ، به همین جهت او با چاقو در خاک دشمن مبارزه ی تن به تن انجام دادند ، و در ۱۷ فروردین ماه ۱۳۶۰ بعد از شش ماه بستری بودن در بیمارستان به درجه ی رفیع شهادت رسید.

برای شما نیز جالب است؟       *زندگينامه شهيد محمدطاهر حسینیه فراهانی*

                                                                                       « راهش پاینده باد » !

                                                                                                   والسلام

                           

قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی