قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی

 *زندگینامه شهید نصراله یزدی*  *ناحیه ۳ *

 *زندگینامه شهید نصراله یزدی*  *ناحیه ۳ *

 *زندگينامه شهيد نصراله يزدي*
  *ناحيه 3
*

  بسم الله الرحمن الرحيم

       با نام آن يگانه هستي بخش جهان وبنام او كه آفرينش موجودات
از  اوست وسرانجام بازگشت همه آنها براي اوست با سلام و
درود بيكران به يگانه منجي عالم بشريت حضرت وليعصر(عج) و نايب
برحقش امام خميني و با درود و سلام بيكران به رزم آوران جبهه هاي
نور كه دو سال جان بركفائي در عرصه هاي پيكار با كفر جهاني از
خود و آرمان كشور خود و اسلام محمدي دفاع كردند و با سلام و درود
بي پايان به ارواح طيبه شهدا اين انسانها ايثارگر و از خود گذشته
.
      من فرزند شهيد نصرت اله يزدي هستم حال كه سال پدرم نزديك
است بيشتر به يادش مي افتم و به فكر هاي طولاني فرو مي روم همين
طور كه نشسته ام خاطات آنروزهاي را به ياد مي آورم كه پدرم در
جوارمان بود و همه آنها ماننديك فيلم از جلوي چشمانم مي گذرد
راستي چه بگويمم از چه چيزش بگويم از چه كارش بگويم كه هرچه
بگويم كم گفته ام من هرگز نمي توانم پدرم را آنگونه كه بود وصف
كنم او به ما خيلي علاقه داشت  و شبانه روز براي آسايش و
راحتي ما تلاش
مي كرد تا  ما راحت زندگي كنيم و درس
بخوانيم و آرزو داشت كه در آينده كارهاي براي اين كشور اسلامي
بشويم به درس ماخيلي اهميت مي داد يادم مي آيد روزي را كه همه ما
كارنامه قبوليمان را گرفته بوديم چقدر خوشخال شد و همان خوشحالي
او برايمانبس بود ، زيرا فكر مي كرديم مقداري از زحماتش را جبران
كرده ايم هرگز راضي نمي شد ناراحتي ما را ببيند و سعي مي كرد ما
را خوشحال كند همه ما را به يك چشم مي نگريست و هيچ فرقي بينمان
قائل نمي شد و هميشه ما را به دوستي و صحبت كردن با يكديگر تشويق
مي كرد تا بحال نشده بود كه روزي ديرتر از موعد هميشگي بيايد
وهميشه بر سرقولي كه مي دادثابت قدم  و استوار بود آري او
پدري مهربان دلسوز ، فداكار و با ايمان بود كه از ميانمان پركشيد
ورفت .
        من يك خاطره دارم كه از اواخر عمرش مي باشد. يادم مي آيد31
شهريور سال ۶۶ بود در خانه بوديم و انتظارش را مي كشيدم كه
ناگهان ديدم وارد خانه شد با روي خندانتر ز هميشه به 
دستهايش كه نگاه كردم يك دست لباس بسيجي ديدم آنقدر با اين لباس
خوشحال بود كه من حدي بر آن قائل نيستم به من گفت دخترم اينها را
بشور  و اتو كن  و براي فردا آماده گردان من نيز همان
كار را كردم فردا آنها را تنش كرد وعازم محل كار خود شد هر چه كه
مي گفتم چرا با اين لباس مي روي آنها را در بياور گوشش بدهكار
نبود و مي گفت مگر هفته دفاع مقدس نيست پس ما بادي درهر كجا كه
هستيم آمادگي خود را اعلام كنيم و به اين دشمنان از خدا بي خبر
بفهمانيم كه حتي در محل كار خود نيز آماده دفاع از كياست كشور
مان هستيم و هرگز، اما هرگز او را در آن لباس از ياد نمي برم
كاهش جبهه بود و واقعاً برايش امكان رفتن به جبهه نبرد از
اينرودر بسج اداره ثبت نام كرده بود و بعنوان يك بسيجي هر كاري
از دستش برمي آمد در پست جبهه انجام مي داد و چند شبانه روز در
آنجا براي رضاي خدا از آنها پذيرايي كرد و چقدر هم احساس خوشحالي
مي كرد به بسيجمساجد محلمان نيز كمك مي كرد ولي به اين چيزها
قانع نمي شد روحش كه در قفس تنش زنداني بود در حال پركشيدن بود ،
خاطره ديگري را هم كه ازدياد نمي برم يكسال پيش بود وقتي كه
سازمان ملل قطعنامه ۵۹۸ را به تصويب رساند وعراق نيزموافقت خود
را اعلام كرد چقدر ناراحت بود از اينكه ميادا ايران هم آن را
قبول كند نه بخاطر اينكه صلح و آرامش رادوست نداشت ، هرگز بلكه
از اين ناراحت بود كه اگر فرداي قيامت از او سوال شود تو براي
اين انقلاب چه كار كردي نتواند جواب بدهد و در مقابل شهدا
شرمندهگردد آه نمي دانم آن هفته چه هفته اي بود كه سراسر وجودش
را شور و شوق بس عظيم در برگفته بود چهره اش نوراني و پيشانيش مي
درخشيد ديگر هيچ چيز از دنيا برايش

برای شما نیز جالب است؟       *زندگينامه شهید عباس مشهدی مهدی * 

                                   
والسلام عليكم و رحمه الله و
بركاته
 

قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی