قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی

فکر می‌کردیم تا ابد دفن‌ شده‌ایم

فکر می‌کردیم تا ابد دفن‌ شده‌ایم

پیرامون فرهنگ مقاومت نوشته ای داریم با اسم فکر می‌کردیم تا ابد دفن‌ شده‌ایم. که پیشتر به آن میپردازیم.

بیژن چهارمحالی یکی از آزادگان خوزستانی مطرح کرد؛

تمام عراقی‌ها در این زندان لباس شخصی بودند. آنجا یک عراقی را دو بار نمی‌دیدیم. حتی برای دستشویی رفتن هم از درب سلول تا محلی که دستشویی‌ها در آن جا قرار داشت شلاق می‌خوردیم و گاهی نرسیده به دستشویی‌ها ما را برمی‌گردانند.

گروه فرهنگ مقاومت: بیژن چهارمحالی یکی از آزادگان خوزستانی است که در آستانه سالروز بازگشت آزادگان مهمان ایسنای خوزستان بود.

به نوشته بولتن نیوز با استناد به گفته ایسنا، چهارمحالی پیرامون روزهای قبل از جنگ گفت: وقتی جنگ شروع شد کم‌سن و سال بودم و در مدرسه فتح شوشتر درس می‌خواندم، شور و شوقی میان بچه‌ها برای جنگیدن وجود داشت. اکنون عده ای می‌گویند با این جوانان که می‌بینیم اگر از نو جنگ شود، این جوانان به دفاع از کشور نمی‌روند با اینحال من چنین اعتقادی ندارم. معتقدم اگر خدای ناکرده از نو جنگی شود همین جوانان به دفاع از کشور می‌روند.

وی اضافه کرد: سال ۶۱ اولین باری بود که در جبهه رفتم که مصادف با عملیات بیت‌المقدس بود و خرمشهر هنوز در اشغال عراقی‌ها قرار داشت. یک جایی بود که به آن انرژی اتمی می‌گفتند و روبری شادگان قرار داشت. این محل مرکز تیپ حضرت رسول بود و فرمانده آن حاج احمد متوسلیان بود و من ایشان را دیدم. در لحظه فتح خرمشهر در جبهه بودم.

این جانباز خوزستانی گفت: لحظه جنگ تحمیلی تنها آدم‌های حزب‌الهی در جبهه نبودند نباید اغراق کنیم و بگوئیم تمام آدم‌های جنگ حزب‌الهی بودند. با این وجود اکثر آن‌ها این طور بودند با اینحال رزمندگان فراوانی هم داشتیم که جنگجو بودند و خیلی هم مذهبی نبودند. بعد از عملیات بیت‌المقدس، امام (ره) دستور دادند که دیگر شرط رضایت پدر و مادر مطرح نباشد. با صدور این دستور خیل عظیمی از نوجوانان به جبهه رفتند و در عملیات والفجر مقدماتی کمپانی کردند.

چهارمحالی ادامه داد: عملیات والفجر مقدماتی لو رفت و در این عملیات خیلی تلفات دادیم و بچه‌های ما اسیر یا شهید شدند. ۱۴ سال داشتم که در لحظه عملیات بیت‌المقدس به جبهه رفتم و در این عملیات کمپانی کردم. در لحظه عملیات فتح‌المبین به دو کوهه منتقل شدم. دو کوهه جای بسیار عجیبی است و برای بار نخست حاج احمد متوسلیان را آن جا دیدم.

 یادی از حاج احمد متوسلیان

وی گفت: حاج احمد آدم باورنکردنی و با صفات عجیبی بود. درمقایسه با بسیجی‌ها بسیار مهربان و درمقایسه با فرماندهان زیردست خود بسیار قاطع رفتار می‌کردند. و حتی اشک فرماندهان را در می‌آوردند. بالاخره برای عملیات بیت‌المقدس تکمیل شدیم مرحله اول را پشت سر گذاشتیم که در این قسمت کار بچه‌های ما برای بازپس‌گیری جاده اهواز – خرمشهر به عراقی‌ها حمله کردند. چون این منطقه یک دشت صاف و هموار بود و عراقی‌ها پشت خاکریزها پناه گرفته بودند همین‌طور بچه‌های ما را به رگبار بستند در آن جا خیلی تلفات دادیم.

این آزاده خوزستانی ادامه داد: به گونه‌ای به رگبار می‌بستند که حتی نمی‌توانستیم سر، بلند کنیم. در این قسمت کار عملیات یکی از همشهریان من پایش تیر خورد و مجروح شده بود. در این بحبوحه که نزدیک بود اسیر شوم و پایین حریق رگبار بودیم، وقتی می‌خواستم منطقه را ترک کنم این رزمنده مجروح به من گفت”تو می‌خواهی ترکم کنی و من را تنها بگذاری بروی.” در آن شرایط همه در حال عقب‌نشینی بودند. من هم جثه کوچکی داشتم و جثه این رزمنده از من خیلی بزرگ‌تر بود.

اسلحه‌ای که بعدها دردسرساز شد

چهارمحالی اضافه کرد: در این شرایط فردی آمد و اسلحه من را قرض گرفت و من هم اسلحه‌ام را به ایشان دادم که با این وجود بچکی کردم و این مسئله بعدها برای من خیلی بد تمام شد. به هر حال آن رزمنده مجروح را روی دوشم گذاشتم و عقب‌نشینی کردیم. در مسیر عقب‌نشینی بازهم پایین حریق رگبار عراقی‌ها بودیم حدود ۵۰۰ متر که این رزمنده را به عقب بردم گفتم دیگر نمی‌توانم و خسته شدم. هوا هم بسیار گرم بود به آن رزمنده گفتم می‌روم کمک بیاورم. عقب‌تر که رفتم نیروهای کمکی رسیدند و آن مجروح را نیز منتقل کردند.

وی ادامه داد: با اینحال در این عملیات یک مشکلی برای من ایجاد شد. اسلحه‌ام گم شد و هر کجا دنبال آن گشتم پیدا نمی‌شد. سردار جهرمی در آن وقت فرمانده من بود که رفتار بسیار خشنی داشت چرا که فرمانده زیردست حاج احمد متوسلیان بود. سردار آدم شجاع و عجیبی و فرمانده گردان تخریب بود و من هم در آن گردان بودم. سردار جعفری وقتی فهمید اسلحه‌ام را به فرد دیگری دادم به من گفت: “غلط کرده‌ای که اسلحه‌ات را داده‌ای. اسلحه تو ناموست است و برای چه گذاشتی اسلحه‌ات را ببرند؟”

این رزمنده خوزستانی اضافه کرد: سردار به من گفت “اسلحه تو واجب‌تر از اخطار شهادت دیگری است” و هر چقدر من جواب می‌دادم سردار بالاخره گفت به من انتهای مأموریت و عملیات نمی‌دهد و باید همین جا بمانم. من هم که کم سن و سال و بچه بودم از این حرف فرمانده ناراحت شدم. تمام انبارها را برای پیدا کردن اسلحه‌ام گشتم و خیلی اذیت شدم و حتی به سردار گفتم “تو نگران اسلحه من هستی؟ من به جای کلاشینکف برای تو تیربار می‌آورم، خوبه؟”

خوشحالی زیاد از شنید خبر تایید نشده شهادت فرمانده خشن

چهارمحالی ادامه داد: این حرف را که به فرمانده زدم انگار به ایشان فحش داده بودم خیلی عصبانی شد و گفت “مگر می‌خواهی ارث و مال پدرت را بدهی؟ این خون ملت است و خون این رزمنده ریخته شده است، برو و اسلحه‌ات را پیدا کن” وقتی که خبر تایید نشده شهادت فرمانده را شنیدم خیلی خوشحال شدم با اینحال فرمانده شهید نشده بود.

برای شما نیز جالب است؟  درگیری‌ها در موصل قدیم بازهم ادامه دارد

بازگشت از نو با والفجر

وی گفت: بعد از آن از جبهه برگشتم و یک کلاس درس خواندم. دوره دوم راهنمایی را گذراندم. در کلاس سوم راهنمایی نشسته بودم که از نو شور جبهه به سرم زد و با آن همه دردسر باز به جبهه برگشتم و به خاطر همان سخت اسلحه‌ام حتی گریه کردم. عملیات والفجر بود که باز وارد جنگ شدم.

فکر می‌کردیم تا ابد دفن‌ شده‌ایم

بیژن چهارمحالی نیز با اشاره به پایمردی و شجاعت رزمندگان گفت: احساس می‌شود باید تلاش بیشتری صورت بگیرد تا خاطرات این شجاعت‌ها و پایمردی‌ها به نسل حال حاضر برسد. که متأسفانه اکنون این کار انجام نمی‌شود و کم‌لطفی و کوتاهی فراوانی شده که الان موقعیت این است. در عملیات والفجر مقدماتی مقرر شده بود شهر العماره تسخیر شود جدا از لو رفتن این عملیات، والفجر مقدماتی پرمانع‌ترین عملیات جنگ بود.

لو رفتن عملیاتی به هزینه ۹ سال اسارت

وی ادامه داد: از لحظه همین عملیات بود که از نو به جبهه برگشتم دو گردان از شوشتر به اسم‌های گردان ابوالفضل و گردان شرافت برای کمپانی در این عملیات اعزام شدند. ۱۸ بهمن ماه سال ۶۱ گردان ابوالفضل عملیات کرد که مقر آن جنگل امقر نزدیک به منطقه شیب میسان عراق بود.

این جانباز خوزستانی اضافه کرد: آن شب حدود ساعت ۲:۳۰ که حرکت کردیم به خاطر تجربه کمپانی در عملیات بیت‌المقدس احساس کردم این عملیات در حقیقت عملیات نیست. نزدیک ۳ یا ۴ کانال، سیم خاردار و مین و معضلات دیگر در مسیر ما قرار داده بودند. بالاخره در آن شب به هر شکلی شده، مانع بزرگ یا همان کانال دوم را پشت سر گذاشتیم. حوالی ۱۰ صبح بود که دیدیم جنگ دارد به حالت تن به تن کشیده می‌شود. خیلی از بچه‌ها شهید شدند و عراقی‌ها در روشنایی هوا بچه‌های را با دوشکا می‌زدند.

چهارمحالی ادامه داد: از فرمانده گردان که تکلیف را جویا شدیم گفت که تا دستور ندهند عقب‌نشینی نمی‌کنم. موقعی به عقب برگشتیم که متأسفانه خیلی دیر شده بود. در حال عقب‌نشینی بودم که موج انفجار مرا پرتاب کرد و تیر خوردم. کمی که حالم سرجا آمد از نو بلند شدم و دیدم که دستم رها شد، ترکش به دستم خورده بود و به درون کانالی سقوط کردم که پر از اجساد شهدای ما بود.

وی اضافه کرد: ده دقیقه طول نکشید که عراقی‌ها بالای سرم رسیدند، و یک سرباز عراقی مکررا از من می‌خواست تا بلند شوم که به دلیل جراحت‌های شدیدم نمی‌توانستم بلند شوم. این سرباز هم که آدم بدی نبود دستم را گرفت و روی شانه‌اش گذاشت و بعد مرا عقب برد، یک سرباز سودانی هیکلی که جثه بزرگی داشت این صحنه را که دید گلنگدن تفنگ خود را کشید تا مرا بزند که این سرباز عراقی با ایشان درگیر شد، بالاخره با تمام این جراحت‌ها و آسیب‌های شدید جان سالم به در بردم.

تکرار حکایت اسرای شام ۱۴۰۰ سال بعد از عاشورا

وی ادامه داد: مرا به اتاق فرماندهی منتقل کردند. آن جا پرسیدند “تو چرا به جبهه آمدی، سن کمی داری و نباید به جبهه می‌آمدی”. بعد از آن دست مجروحم که شکسته بود را از پشت و  کنار کمرم به دست دیگرم که از بالای کتفم رده کرده بودند بستند. به شکلی که داشتم خفه می‌شدم. با اسرای مجروح دیگر هم همینطور رفتار می‌کردند و ما به درون ماشین پرتاب کردند.

این جانباز خوزستان ادامه داد: عراقی‌ها مانند جریان اسرای شام ما را در خیابان‌های العماره چرخاندند متأسفانه مردم این شهر نیز ما را با سنگ، چوب و هرچه به دستشان می‌رسید می‌زدند. دشنام می‌دادند و حتی زنان آن‌جا می‌رقصیدند. وضع بسیار بدی بود. بعد از آن به درون اتاقکی در یک مدرسه منتقل شدیم.

چهارمحالی گفت: اسرا و رزمندگان دو عملیات آدم‌های خیلی محکمی بودند یکی عملیات والفجر که بچه‌های این عملیات خیلی حزب‌الهی و سرسخت بودند و دیگری عملیات خیبر که بچه‌های آن به جدی مشهور هستند. خلاصه نزدیک ۶۰، ۷۰ اسیر مجروح بودیم که همه ما را در یک اتاقک کوچک نگه داشتند یکی از اسرا که تیر به ناحیه حساسی از بدن ایشان خورده بود تا صبح داد کشید و در آخر در بی‌توجهی عراقی‌ها شهید شد.

فکر می‌کردیم تا ابد دفن‌ شده‌ایم

وی ادامه داد: بعد از آن به بیمارستان نظامی الرشید بغداد که در حقیقت بیشتر یک قصاب‌خانه بود منتقل شدیم. بعد از آن نیز ما را به اردوگاه عنبر در حوالی شهر رمادی استان الانبار انتقال دادند. دو سال در این اردوگاه سپری کردیم و در این مدت اتفاقات تلخ و شیرین بسیاری در آن جا افتاد.

چهارمحالی گفت: در اردوگاه عنبر یکی از آیشگاه‌ها را به بیمارستان مبدل کرده بودند. این اردوگاه از ۳ قاطع (بلوک) تشکیل شده و هر قاطع حاوی ۶ آسایشگاه بود. قاطع سری ساختمانی ۲ طبقه است که طبقه پایین ۲ آسایشگاه و طبقه بالای حاوی ۴ آسایشگاه است. یک قاطع ویژه بسیجی‌ها، یک قاطع ویژه سربازان و یک قاطع نیز ویژه افسران رده بالای ایرانی بود. با این وجود ۴ امدادگر زن ایرانی نیز به فاصله دوردستی از آسایشگاه مردان در این اردوگاه اسیر بودند.

حمله بسیجی‌های عنبر به خبرنگاران صدا و سیمای عراق

وی ادامه داد: یک سال از روزی که به ارودگاه عنبر وارد شده بودم می‌گذشت سال ۶۳ و حوالی بهمن ماه بود. صدا و سیمای عراق برای با اهداف تبلیغاتی و برای سوءاستفاده از اسراء با دوربین‌ها ماشین و ابزارهای و بساط تجهیز خود به اردوگاه عنبر آمدند. عصر بود که چندین عدد از عوامل صدا و سیما عراق رسیدند و آن روز برخلاف دیگر روزهای عادی عراقی‌ها فراموش کرده بودند درب‌های آسایشگاه را روی اسرا ببندند و قفل کنند.

این آزاده خوزستانی اضافه کرد: نیروهای صدا و سیما عراق به جای اینکه پیش قاطع سربازان یا افسران بروند، دقیقاً ماشین خود را جلوی قاطع بسیجی‌ها و آسایشگاه شماره ۱۱ پارک کردند. آن موقع سلول من در آسایشگاه شماره ۱۵ بودم که طبقه بالای آسایشگاه شماره ۱۱ قرار داشت. خلاصه عوامل صدا و سیمای عراق همراه با ماشین خود یک میز شطرنج گذاشتند تا اسرا را به پای این میز بکشانند و با آن‌ها شطرنج بازی کنند و بگویند که وضع اسرای ایرانی خیلی خوب است و راحت هستند.

برای شما نیز جالب است؟  ورود نسل سوم انقلاب به هنر مقاومت

چهارمحالی ادامه داد: در حقیقت صدا و سیمای عراق بی‌احتیاطی کرد که سمت بسیجی‌ها آمدند، برای تصویر برداری یک دیواره نصب و دوربین‌ها و ابزارهای خود را هم تکمیل کردند. یکی از اسرا که  یک دسته تی در دستانش نگه داشته بود، قصد داشت برود و آدم‌هایی را که از صدا و سیمای عراق آمده بودند را بزند که بچه‌ها جلوی ایشان را دریافت کردند. بچه‌های آسایشگاه ما خیلی حزب‌الهی بودند.

وی اضافه کرد: آن موقع به ما خمیر ریش می‌دادند و مجبورمان می‌کردند ریش خود را بزنیم. یک کاسه پر از خمیر ریش روی لبه دیواره آسایشگاه ما بود یکی از اسرا یک ضربه کوچک به آن زد و خمیر ریش روی سر خبرنگار صدا و سیمای عراق ریخت. همین که خبرنگار عراقی خواست سرش را بالا بیاورد تا ببیند این بلا از کجا نازل شده، قالب‌های بزرگ صابون بود که روی سر و بدنش پرتاب می‌شد، حمله شروع شد.

وقتی بسیجی‌ها سرگرد عراقی را زدند

این آزاده خوزستانی ادامه داد: حتی اسرا جاکفشی آهنی بزرگ آسایشگاه را از بالا به سوی نیروهای صدا و سیمای عراق پرت کردند. یکی از سرگردهای عراقی که انصافاً آدم خوبی هم بود، از آن جا رد می‌شد که بچه‌ها قالب صابون را به کمر این سرگرد مملکت زدند و سرگرد بیچاره پا به فرار گذاشت. از آن طرف دوربین‌ها و ابزارهای صدا و سیمای عراق هم شکسته و خورد شده بود. یکی از اسرا می‌گفت “نفت! نفت بیاورید!” دیگری می‌گفت “بنزین؟ کسی ندارد؟” خلاصه نیروهای صدا و سیمای عراق بساط خود را سریع جمع کردند و آن‌ها هم پا به فرار گذاشتند.

چهارمحالی اضافه کرد: عراقی‌های زره‌پوش فوری آمدند و به بچه‌ها تیراندازی کردند که با این وجود بچه‌ها هم داخل آسایشگاه درازکش شده بودند با اینحال متأسفانه یک گلوله کمانه زد و به چشم یکی از اسرا اصابت کرد. همان‌طور که گفتم آن روز درب‌های آسایشگاه را نبسته بودند و عراقی‌ها با این کار بچه‌ها حتی جرئت نداشتند نزدیک بیایند و درب‌ها را ببندند تا بالاخره یکی از عراقی‌ها آمد و درب‌ها را یکی یکی بست.

وی گفت: عراقی‌ها در تلافی این کار ما تا یک هفته اجازه ندادند بچه‌ها از آسایشگاه خارج شوند. آسایشگاه‌ها هم دستشویی نداشت و تنها در هر آسایشگاه یک سطل در گوشه قرار داده بوند و بچه‌ها با گونی یا به هر میزان که بود دور این سطل را پوشانده بودند و فضایی درست کرده بودند. هر صبح نیز بعد از آمارگیری و باز شدن درب‌ها بچه‌ها این سطل‌ها را تخلیه می‌کردند و تا بستن از نو درب‌ها می‌توانستند از دستشویی‌ها اردوگاه که خارج از آسایشگاه بود، بهره ببرند.

چهارمحالی ادامه داد: عراقی‌ها تا یک هفته اجازه ندادند از آسایشگاه خارج شویم. حتی به ما غذا هم نمی‌دادند. در آن هفته وقتی برای افسرهای اسیر اردوگاه غذا می‌بردند، افسران می‌گفتند بسیجی‌ها نیروهای ما هستند و چون به آنها غذا نمی‌دهید ما هم غذا نمی‌خوریم. عراقی‌ها هم خیلی به افسرهای ما ارزش می‌دادند. وقتی این مسئله به گوش ۴ دختر ایرانی اسیر رسید آنها هم از گرفتن غذا خودداری کردند.

کینه‌ای که کارم را به استخبارات کشاند

وی ادامه داد: در آخر عراقی‌ها مجبور شدند از این کار دست بردارند. با اینحال کینه‌ای که از این مسئله درمقایسه با ما گرفته بودند، بازهم باقی بود. یک سال گذشت. سال ۶۳ و دقیقاً در همان روزهایی بودیم که صدا و سیمای عراق به اردوگاه عنبر آمده بود. در حال قدم زدن در آسایشگاه بودم که مسئول آسایشگاه من را صدا زد و گفت: به ذهن خطور می کندً عراقی‌ها با تو کار دارند. وقتی که پیش عراقی‌ها رفتم، من را بهمراه ۵ بسیجی دیگر پا برهنه و بدون اینکه اجازه دهند لباس‌های‌مان را برداریم، سوار یک ماشین کردند.

این آزاده خوزستانی اضافه کرد: چشم‌های ما ۶ نفر را بستند و بعد از اینکه ۳ افسر ایرانی اسیر را هم سوار ماشین کردند حرکت کردیم نمی‌دانستیم کجا می‌رویم و تا صدای یک نفر را بلند می‌شد یا سؤالی می‌پرسیدیم فوراً به سر یا صورت ما محکم ضربه می‌زدند تا ساکت شویم که با این وجود بعدها فهمیدیم ما را با اسم خرابکار به استخبارات برده‌اند.

وی گفت: صبح بعد از چندین ساعت به محلی رسیدیم که نمی‌دانستیم کجاست، ما ۶ بسیجی و ۳ افسر را به اتاقکی منتقل کردند. هیچکس هیچ چیزی نمی‌دانست که واقعاً برنامه ریزی شده است به کجا برویم یا چه شود. ۳ اسیر دیگر ایرانی نیز قبل از ما در آن اتاقک مثلثی شکل بودند. عصر آن روز صدایمان زدند و ما ۹ نفر را همراه چندین عدد از زندانیان سیاسی عراقی در ماشینی انداختند. که ممکن است ظرفیت آن ماشین به زحمت به ۵ نفر می‌رسید. به سختی در آن ماشین کوچک که مانند قوطی کبریت بود جا گرفتیم.

فکر می‌کردیم تا ابد دفن‌ شده‌ایم

این جانباز خوزستانی ادامه داد: با این ماشین هم به یک جای دیگر منتقل شدیم. چشم‌ها و دهان‌مان را بسته بودند و هیچ چیزی نمی‌دیدیم با اینحال به ذهن خطور می کندً در یک راهرو بودیم. بعد از مدتی یک جا ما را به خط کردند و یک نفر به زبان عربی شروع کرد درجه ما را پرسیدن. اسیر اول سرهنگ، اسیر دوم نیز سرگرد و اسیر سوم هم ستوان یکم بود که آن عراقی به هر ۳ نفر توهین لفظی کرد.

برای شما نیز جالب است؟  بمباران شیمیایی سردشت سند مظلومیت کشوری که از داشتن نیروی موشکی نهی می‌شد

۱۲ روز شکنجه‌آور در یکی از مخوف‌ترین زندان‌های دنیا

چهارمحالی اضافه کرد: آن عراقی وقتی به اولین اسیری که خود را بسیجی معرفی کرد رسید محکم آن اسیر را کتک زد و بعد از آن من هم به همین جرم کتک خوردم. بعد از آن به ما گفتند لباس‌های خود را در بیاوریم. بعدها فهمیدیم اسم آن محل زندان ابوغریب است که زندان خیلی معروفی بود. در آن زندان که خیلی مخوف بود هر روز شکنجه می‌شدیم. یک روز ما را فلک کردند. با شوک الکتریکی به اندام‌های حساس ما شوک وارد می‌کردند. هر روز که درب سلول ما را باز می‌کردند، دلهره داشتیم.

وی ادامه داد: تمام عراقی‌ها در این زندان لباس شخصی بودند. آنجا یک عراقی را دو بار نمی‌دیدیم. حتی برای دستشویی رفتن هم از درب سلول تا محلی که دستشویی‌ها در آن جا قرار داشت شلاق می‌خوردیم و گاهی نرسیده به دستشویی‌ها ما را برمی‌گردانند. عراقی‌ها ما را ۱۲ روز زندان ابوغریب نگه داشتند و ما را شکنجه می‌کردند. روز آخر چند نفر آمدند و گفتند “حکم شما اعدام بوده، خرابکاری کرده‌اید، سرگرد مملکت را با صابون زده‌اید و دوربین‌های صدا و سیما را شکسته‌اید، با اینحال مدیرعامل القائد یعنی صدام شما را بخشیده است.

شروع از نو در موصل ۴ با تونل وحشت

چهارمحالی گفت: بعد از آن دیگر به اردوگاه عنبر منتقل نشدیم و بجای آن آن ما را به اردوگاه موصل ۴ بردند. با این وجود افسرهای همراه ما را وسط راه در جایی دیگر پیاده کردند وقتی به اردوگاه موصل ۴ رسیدیم دو ردیف عراقی باتوم به دست در مقابل هم ایستاده بودند. درست مانند تونل وحشت فیلم اخراجی‌ها.  تا توانستند با باتوم کتک‌مان زدند. ۳ یا ۴ روز دور از اسرای دیگر ما را نگه داشتند و در این مدت هر روز کتک می‌خوردیم.

وی ادامه داد: بعد از آن به آسایشگاه شماره ۸ اردوگاه منتقل شدیم و زندگی ما از اردوگاه عنبر که بسیار شرایط بدی داشت، به اردوگاه موصل ۴ که اسم دیگر آن زندان پاسداران خمینی بود، منتقل شد. اسرایی که خیلی شلوغ‌بازی می‌کردند را به این ارودگاه می‌آوردند از سردار گرفته تا پاسدار و سرباز. یعنی موصل ۴ اردوگاه یک‌دستی بود. سال ۶۵ هیأتی از سازمان ملل به اردوگاه آمد. اسرا کمی از آزار و اذیت‌های عراقی‌ها شکایت کردند و بعد از آن آزارهای فیزیکی عراقی‌ها تا حدودی کمتر شد و بجای آن آن توهین لفظی می‌کردند.

این آزاده خوزستانی اضافه کرد: اگر آقای علی‌اکبر ترابی یکی از زندان‌کشیده‌های باتجربه لحظه شاه نبود ممکن بود مشکلات بیشتری گریبان‌گیر اسرا شود با این وجود ایشان روحانی بود و در بیشتر مواقع اسرا را نصیحت می‌کرد و به آن‌ها می‌گفت شما از من که مذهبی‌تر نیستید. از کارها و تندروی‌های‌تان دست بردارید و سازگار باشید چونکه بیرون از اینجا خانواده‌های‌تان منتظرتان هستند.

چهارمحالی با اشاره به ورزش‌های دوران اسارت گفت: در اردوگاه ما ورزش باستانی نیز انجام می‌دادند و درمقایسه با این کار علاقه داشتند. سربازان عراقی فکر می‌کردند که این ورزش یک نوع رقص است و به ما می‌گفتند شما که خوب می‌رقصید چرا برای ما خوب نمی‌رقصید.

جریان سرقت رادیو سرباز بخت برگشته عراقی

ایشان در باره چگونگی انتشار اخبار  مرتبط به ایران و جنگ بین اسرا گفت: عصر یک روز خلوت که دست یکی از اسرا سوخته بود و توجه همه به ایشان بود، رادیوی یکی از سربازان عراقی را برداشتیم و از آن روز یک نفر مسئول نگهداری رادیو و یک نفر مسئول گوش دادن به اخبار بود. کسی که خبر را گوش می‌داد آن را می‌نوشت و از هر آسایشگاه به یک نفر فراخوان می‌داد تا اخبار را پخش کند و بعد از آن از نو رادیو را مخفی می‌کردیم.

فکر می‌کردیم تا ابد دفن‌ شده‌ایم

این جانباز خوزستانی گفت: من در اردوگاه عنبر و موصل ۴ اسیر بودم. مقاوم‌ترین آزاده‌ها در عنبر حضور داشتند. اسرای آنجا بسیار مظلوم واقع شدند. سال ۶۱ اسیر شدم و  ۳۰ مرداد سال ۶۹ بود که آزاد شدیم و به کشور بازگشتم. با اینحال با استناد به شرایط جنگ در لحظه اسارت فکر می‌کردم دفن شده‌ایم و قرار نیست هیچوقت آزاد شویم. قاطعانه به فکر بازگشت به کشور نبودم. وقتی که می‌خواستم آزاد شویم سربازان عراقی به ما گفتند که خوش به حال شما که در حال آزاد شدن هستید.

چهارمحالی با اشاره به استقبال پرشور مردم از آزادگان خاطرنشان کرد: استقبال خیلی خوبی از ما شد و حدوداً همه طول مسیر را روی دوش ملت عزیز بودم و مدت فراوانی رفت و آمدها برای دیدن‌مان ادامه داشت با این وجود تنها چیزی که من را آزار می‌داد دیدن شکستگی پدرم بود.

وی گفت: به دلیل اینکه در اردوگاه تنها مردهای سرسخت را می‌دیدیم وقتی که از اردوگاه  آزاد شدیم و به خانه‌هایم برگشتیم دیدن خانم‌ها برای ما تعجب‌آور بود که مثلاً چرا صداهای باریک یا ظریفی داشتند. اصلاً همه چیز برای ما باورنکردنی و سنگین بود و از همه دور شده بودیم و کارهای دلتنگی تا امروز هنوز در وجود ما است.

این جانباز خوزستانی گفت: آزاده‌ها با شهدا مساوی هستند و اکثر آزاده‌ها حتی اگر از لحاظ جسمی جانباز نباشند از لحاظ روحی و روانی جانباز هستند و خانواده‌های ما نیز شرایط سخت ما را تحمل کرده‌اند و صبر فراوانی دارند. نباید تنها به ظاهر مردم توجه کرد. بسیاری از اسرا، مرد جنگ بودند با این وجود مذهبی نبودند و قرار نیست کسی که مذهبی نباشد وطن‌دوست هم نباشد.

همراه همیشگی مبارز بلاگ باشید و این وبلاگ را به دوستان خود معرفی نمائید.

منبع

قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی