قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی

مادری که با دیدن پیکر پسرش از هوش رفت

مادری که با دیدن پیکر پسرش از هوش رفت

پیرامون فرهنگ مقاومت و حماسه در خبرها آمده است که

آنچه پیشتر می خوانید، گفتگو با خانم طاهره امیدیان ( مادر شهیدان احمد و محمود حق جو) است که در دست مشرق قرار گرفته است. ضمن تشکر از این دو بزرگوار، این گفتگو را در دو بخش تقدیمتان می کنیم. در قسمت اول، روایت مادرانه پیرامون شهید احمد حق جو را خواهید خواند و در قسمت بعد، صحبت های این مادر پیرامون شهید محمود حق جو، تقدیمتان می شود.


 


همسایه ای داشتیم به اسم “دخترآقا” ؛ دختر آقا، پیرزنی بود فقیر و تنها. از سادات بود، از اولاد پیغمبر.


یک روز صبح مرا دید و گفت : ” طاهره خانم! خواب خوبی برایت دیده ام.خواب دیدم از مشهد آمده ای و روی هر یک از شانه هایت، یک ستاره می درخشد. گفتم، اینها را از کجا آورده ای؟! گفتی، امام رضا(ع) به م داده. “


تعبیر این خواب این است که خداوند به تو، دو پسر خواهد داد، پشت سر هم. این دو پسر، اینقدر خوب شوند، که بمانند!


چند ماه گذشت. سال۴۶ بود که خدا، “احمد” را به ما داد. دو سال بعد هم “محمود” روزی خانواده ی ما شد.


بعد از تولد محمود، دخترآقا مرا دید و گفت : ” خداوند، ستاره هایت را داد.”


احــــمــد


همسایه ای داشتیم که تازه از روستا آمده و خیلی مستضعف بودند. احمد بیان میکرد : ” مامان! غذا را زود درست کن تا اول ببریم برای معصومه خانم بعد خودمان بخوریم. “


 


وقت نماز و روزه گرفتنش نشده بود با این وجود روزهای نوزده، بیست و بیست و یکم ماه رمضان را روزه می گرفت. می گفتیم: ” به تو که واجب نیست، کله گنجشکی بگیر! “


بیان میکرد : ” کله گنجشکی که روزه نیست! می خواهم روزه ی حقیقی بگیرم! “


 


یازده ساله بود که انقلاب شد.امام خمینی را خیلی دوست داشت. حاج آقا به ش بیان میکرد: ” مگر تو، آقای خمینی را می شناسی؟!”  جواب می داد : ” ما امام حسین(ع) را ندیده ایم با این وجود می دانیم راهش حق است؛ آقای خمینی، راه امام حسین(ع) را می رود.”


ما را می فرستاد دعای کمیل و … با اینحال خودش نمی آمد! یکدفعه که از مراسم دعا برمی گشتیم، دامادم گفت : ” من احمد را توی مراسم دیدم! “


فهمیدیم،احمد، توی این مراسم ها کمپانی می کند با اینحال دلش نمی خواهد دیگران متوجه ی کارهایش شوند.


وقتی رسیدیم خانه،دامادم تصمیم گرفت مچ احمد را بگیرد؛ برای همین شروع کرد به تعریف از مراسم دعا و از روی عمد،چند جای حرفش را اشتباه گفت. احمد زد پایین خنده و گفت : ” حسین آقا! شما که همه ش را منتقل گفتید! “


دامادم خندید و گفت : ” تو که نیامده بودی، از کجا می دانی؟ “


 


چند وقتی بود با بچه های ضد انقلاب می گشت. می ترسیدم  از راه به درش کنند. می گفتم : ” احمدجان! چرا با اینها می گردی؟ ” بیان میکرد : “اینها ضد انقلاب اند، می خواهم به راه راست بیاورمشان.” می گفتم : ” اگر خودت را از راه به در کردند چه؟” بیان میکرد : ” نترس! من تا ابد ، سرباز خمینی ات هستم! “


احمد را می شناختم با اینحال بازهم نگران بودم.

برای شما نیز جالب است؟  نوای دعای عرفه در حسینیه دوکوهه به آسمان خواهد رفت


یک شب خواب دیدم،از در مسجد جامع، خانمی بیرون آمد که سرتا پا، سیاه پوشیده بود. نشناختمش.گفت : “غصه ی احمد را نخور! احمد، مال ما است! یک بسته مُهرنذر کن و بگذار مسجد. نگران هم نباش! “


صبح، خوابی که دیده بودم را برای خانواده ام تعریف کردم. گفتند،چون با فکر و خیال می خوابی، چنین خوابی دیده ای. خلاصه، نرفتم و مُهرها را نخریدم. همان شب از نو خواب دیدم،صدایی به من گفت : ” چرا نذرت را ادا نمی کنی؟ مگر نگفتیم احمد، مال ما است ؟ “


صبح، بدون اینکه به کسی چیزی بگویم،رفتم یک بسته مُهرنماز خریدم و گذاشتم مسجد جامع.


 


تازه از راه رسیده بود. مقداری پول به من داد و گفت : ” مامان! دارند برای کمک به جبهه، پول و… جمع می کنند.شما هم برو یک چیزهایی بخر و هدیه کن.”


گفتم : ” شما که هنوز لباس هایت را درنیاورده ای، خودت سریع برو و برگرد.”


گفت : ” آنها مرا می شناسند.نمی خواهم کسی،متوجه ی کار خیرم بشود.”


 


چهارده سال بیشتر نداشت با این وجود درشت هیکل بود. رفته بود، هم خون داده بود، هم ثبت اسم کرده بود برای جبهه. خندیدم و گفتم : ” تو بچه ای؛ تو را جبهه نمی برند.”


خندید و گفت : ” مامان! نکند مرا از سر راه آورده ای که از سن و سالم خبر نداری! آخر، آدم به این هیکل، تنها چهارده سالش است؟! ثبت اسم کردم، تمام شد رفت! “


رفت و سه ماه در جبهه های “پاوه” و “نوسود” ، ماند.


 


خودش به مرخصی نمی آمد، مرخصی هایش را می داد به دوستش. بالاخره بعد از مدتی به خانه آمد. وقتی دلیل دیر آمدنش را پرسیدم، گفت : “مامان! شما دور و برت شلوغ است؛ حاج آقا هست، بچه هایت هم همینطور. با اینحال مادر دوستم، تک و تنهاست.من به جای خودم، ایشان را به مرخصی می فرستم تا مادرش زیاد تنها نماند.”


 


برای بار دوم، ثبت اسم کرده بود برود جبهه. گفتم : ” پس درس و مشقت چه می شود؟ ” گفت : ” مامان! من به دانشگاه جبهه می روم؛ به دانشگاه انسان سازی! دانشگاه و مدرسه ی اصلی، جبهه است، نه آن چیزی که بقیه می روند و در آن درس می خوانند! “


 


یکی از روحانیون بزرگ، رفته بودند بازدید از جبهه .بچه بسیجی ها را آورده بودند پیش ایشان.احمد هم رفته بود با اینحال دور از جمع نشسته بود.آن روحانی به احمد گفته بود، شما هم بیا بنشین اینجا. احمد گفته بود : ” نمی آیم! چون نمی خواهم با من گفتگو کنند. مگر هر کس به جبهه می رود، باید گفتگو کند تا همه ببینندش! “


آن روحانی هم بلند می شود. پیش احمد می رود و بیان میکند : “تا این بچه بسیجی ها هستند، اسلام شکست نمی خورد.”


 


روزهای جمعه، تعطیلی ها یا هر لحظه که به مرخصی می آمد، بی کار نمی نشست؛می رفت پایین دست بنا، کارگری. از درآمدش به خانواده های فقیر و مستضعف کمک می کرد.


یکدفعه،وسط روز کارش را رها کرده و آمده بود خانه. خیلی ناراحت بود. گفتم : ” چه شده؟ ”  گفت : ” آقای بهشتی را شهید کردند.”


دوشب و دو روز، لب به غذا نزد. گریه می کرد و بیان میکرد : ” امروز آقای بهشتی را شهید می کنند، فردا هم امام را. ما زنده باشیم و اینها را شهید کنند؟!  بعد به مان بخندند و بگویند، یکی یکی از بین می بریم تان؟ “

برای شما نیز جالب است؟  هنر پیشرو؛ چقدر سهل، چقدر ممتنع


 


بیان میکرد : ” مامان! اگر کوپن نفت، برنج و …ات را نمی خواهی، بده به من! “


می گفتم : ” به چه دردت می خورد؟! “


بیان میکرد : “وقتی کسی از شما چیزی می خواهد، اگر قادر اید به ایشان بدهید. اگر هم نمی توانید،دیگر از ایشان پرسش نکنید که آن وسیله را برای چه می خواهد! “


بعد ها فهمیدم که کوپن ها را می برده و به خانواده های مستضعف می داده.


مادری که با دیدن پیکر پسرش از هوش رفت


صدای قشنگی داشت. بیان میکرد : ” مامان! توی جبهه وقت نماز که می شود، می گویند، احمد باید اذان بدهد.”


بیان میکرد : ” مامان! صدای اذان ما، دشمن را می ترساند.”


 


بیان میکرد: ” صدام که عددی نیست! ایشان را از بین می بریم و می رویم با اسراییل می جنگیم و قدس را آزاد می کنیم.”


 


سال۶۳بود. آمدم خانه، دیدم رنگ و روی احمد پریده.رفته بود برای جبهه،خون داده بود. گفت : ” مامان! امام فرموده اند، رفتن به جبهه، واجب است. توی برنامه ” لبیک یا خمینی” ثبت اسم کردم؛ چند روز دیگر می روم منطقه.”


حدودا ده روز بعد، اعزام شد. بعد از چند روز هم آمد مرخصی. گفت : ” مامان! خواب دیده ام که شهید می شوم.مبادا بعد از شهادت من،به بهانه ی اینکه مادر شهید هستی،از موقعیتت سوء استفاده کنی و به دیدار امام بروی. اگر تو در راه امام حرکت کنی، هر جا که باشی، امام می بیندت.”


بعد هم از خانه بیرون رفت. وقتی به خانه برگشت، دیدم یک تصویر بزرگ از چهره ی خودش، توی دستش است. گفت: ” این تصویر را گرفته ام تا بعد از شهادتم، در مراسم تشییع ام استفاده کنید.”


گریه م گرفت. گفتم : ” چرا مکررا می گویی، برنامه ریزی شده است شهید شوی؟ مگر هر کس به جبهه می رود، شهید می شود؟! “


احمد تا اشک های مرا دید، گفت : ” شوخی کردم بابا! می خواستم ببینم چقدر طاقت داری! نه من لیاقت شهادت دارم، نه شما برنامه ریزی شده است مادر شهید، شوی.”


فردای آن روز احمد عازم جبهه های “جزیره ی مجنون” شد. موقع رفتن، لبخندی زد و گفت : ” مامان! پسرت رفت ها! سرباز خمینی ات رفت! “


 


رفته بود به حاج آقا و یکی از همسایه هایمان گفته بود، خواب شهادتم را دیده ام.این تازه ترین سفر من است.برگشتی در کارم نیست. این مسئله را به مادرم گفته ام، با اینحال هر کاری می کنم، نمی توانم ایشان را راضی کنم به شهادتم. بعد از من، هوای مادرم را داشته باشید.”


 


قرار بود۲۰روز دیگر برگردد با اینحال هرچه منتظرش شدیم،خبری نشد که نشد. یک شب خواب دیدم، پدر صلاح پورمیدانی (۱) ، آمده و بیان میکند احمد و صلاح، شهید شده اند و از من برای آنها،کفن علاقه داشت.


از خواب بیدار شدم و گریه کردم.خوابم را برای عضو های خانواده ام تعریف کردم.گفتند، با فکر و خیال خوابیده ای به همین خاطر چنین خوابی دیده ای.

برای شما نیز جالب است؟  ۴۶۰۰ شهید ایرانی در خاک عراق باقی مانده اند - |


این خواب توی ذهنم مانده و مرا به خودش سرگرم کرده بود تا اینکه دو روز بعد، یکی از خانم های فامیل آمد خانه مان. تابستان بود و بچه ها توی خانه خوابیده بودند.مهناز خانم گفت : “طاهره خانم! بلند شو خانه را مرتب کن.”


گفتم : ” دوتا پتو است دیگر،بعدا جمعش می کنم. پریشب خواب احمد را دیده ام؛ قلبم می خواهد بترکد.”


با اینحال دیدم مهناز خانم بلند شد و شروع کرد به مرتب کردن خانه. در همین بین،همسرش آمد و ایشان را صدا زد و آرام پرسید: ” گفتی؟”  مهناز خانم هم با اشاره ی سر گفت: ” نه! “


حدس زدم اتفاقی افتاده با اینحال چون باردار هستم، می ترسند چیزی به من بگویند. مهناز خانم، خواهر شهید بود. به ایشان گفتم : ” جان شهیدت! احمدم طوریش شده؟ “


دیدم چشمانش پر از اشک شد.گفت : ” نه! پای احمد آقا، مجروح شده، بیمارستان است.” گریه م گرفت. گفتم : ” مجروح نشده، شهید شده! ” بعد هم از هوش رفتم.


وقتی به هوش آمدم، دیدم خانم مشکانی- یکی از دوستانم- بالای سرم است. گفت : ” خانم حق جو! طوری نشده که! احمدت مجروح شده، الان هم بیمارستان است.”


بعد سوار ماشین شدیم تا به بیمارستان برویم. وسط راه، دیدم دارند به طرف باغ بهشت می روند. چشمانم پر از اشک شد. گفتم : ” چرا وقتی می گویم احمد شهید شده، می گویید نه! آخر، این راه بیمارستان است؟ “


اشک از چشم همه شان سرازیر شد. گفتند: ” احمد، در جزیره ی مجنون، شهید شده. پیکرش را هم آورده اند باغ بهشت.می رویم ایشان را ببینی.”


مادری که با دیدن پیکر پسرش از هوش رفت


احمد، بر اثر اصابت گلوله ی تانک، شهید شده بود. وقتی به باغ بهشت رسیدیم،حاج آقا را هم دیدم. رفتیم غسالخانه تا پسرم را ببینیم.


همراه احمد، چند شهید دیگر هم آورده بودند.رفتم کنار تابوتش. کفن را کمی از روی ایشان، کنار زدند.احمد، پلاک داشت و لباس بسیجی تنش بود. تا پایین پوش کرمی رنگش را دیدم، فهمیدم که این پیکر احمد است.خودم آن پایین پوش را برایش خریده بودم.احمد، کاراته کار بود وقتی کفن از روی بازوهای ورزیده اش کنار رفت، شک نکردم که کسی که توی تابوت خوابیده، احمد من است.


آرام آرام کفن را از روی احمد کنار زدند. تازه ترین چیزی که آن روز دیدم، این بود؛ احمدم ، سر در بدن نداشت.


یاد این حرفش افتادم که بیان میکرد : ” خوش به سعادت شهدایی که  بی سر ، به ملاقات مولایشان حسین(ع) می شتابند.”


و از هوش رفتم.


 


حاج آقا تعریف می کرد : ” بعد از شهادت احمد، تصویر ایشان را دور میدان امام خمینی(ره) زده بودند. دیدم پیرزن فقیری، کنار تصویر احمد ایستاده و گریه می کند. نزدیک رفتم و پرسیدم : ” چه شده مادر ؟ “


گفت : ” این پسر من است. چه اتفاقی برایش افتاده؟ چرا عکسش را اینجا زده اند؟ “


پیرزن به اشتراک هق هق گریه اش گفت : ” این پسر، سه چهار سال است برایم مرغ می آورد، کوپن نفت می آورد.خیلی هوایم را دارد با این وجود چند روز است به دیدنم نیامده. “


تازه آن موقع بود که فهمیدیم، احمد با کوپن ها و پول های کارگری اش چه می کرده!


/مشرق نیوز

منبع

قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی