قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی

گفت‌وگو با همسر شهید مدافع حرم «اصغر فلاح‌پیشه»/ ۳ برنامه ریزی شده است اتفاقی بیفتد!/ وسایلش که آمد قطع امید کردیم

گفت‌وگو با همسر شهید مدافع حرم «اصغر فلاح‌پیشه»/ ۳ برنامه ریزی شده است اتفاقی بیفتد!/ وسایلش که آمد قطع امید کردیم

پیرامون فرهنگ مقاومت و حماسه در خبرها آمده است که

گروه حماسه و مقاومت گروه مقاومتزهرا بختیاری: شهادت نوعی مرگ آگاهی است که مجاهد راه خدا آنقدر در انتخابش مطمئن می‌شود و به حقانیتش ایمان دارد که تمام دلبستگی هایش را یکی یکی از خرقه دنیایی خود جدا می‌کند و سبکبال می‌شود برای رحلتی ابدی.

مجاهد برایش فرق نمی‌کند در چه سرزمینی و یا چه فضایی وارد معرکه می‌شود تنها کافیست بداند هر نفسی که می‌کشد برای معشوق است. اینها در هیچ وضعیتی دست از مبارزه علیه کفر بر نخواهند داشت و در این مسیر خستگی برایشان مفهومی ندارد. آنها هر تلاشی می‌کنند برای اینکه خود و دیگران را از فلاکت عادات و رذیله های دست و پا گیر نجات دهند.

آنجا که سید شهیدان اهل قلم بیان می کند: «جنگ امکان دارد که باشد یا نباشد، با اینحال مبارزه تمامی ندارد. تحقق اسلام در جهان و بر قراری عدالت تحت تاثیر مبارزه حق و باطل است. جهاد حافظ بقای دیگر اصول و فروع دین است و آنان که این معنی را نمی پذیرند، یا باید بشر را در این فلاکتی که بدان گرفتار آمده است رها کنند و یا وضع حال حاضر بشر را مودّی به عدل و صلح بدانند و منتظر باشند تا استمرار همین وضع به استقرار عدالت و صلح حقیقی بر سطح کره زمین منتهی شود.»

شهید اصغر فلاح پیشه یکی از آن مجاهدین بود که برایش فرقی نمی‌کرد در چه سرزمینی مبارزه می کند ایشان رفت برای تحقق آرمان های مردی که در قرن بیستم نور را در جهان تاریک گستراند و در ۲۲ بهمن سال ۹۴ حین دفاع از اسلام ناب محمدی و حراست از حرم حضرت زینب(س) همزمان با اینکه با کفر و ظلم مبارزه می‌کرد به شهادت رسید. آنچه پیشتر خواهید خواند بخش سوم و پایانی گفت‌وگو با طاهره رحمانی همسر و همراه شهید مدافع حرم اصغر فلاح پیشه است که از زندگی مشترکشان بیان می کند:

 

*اخبار دروغی شنیدیم که اذیتمان می‌کرد

دختر شهید: در این دو ماهی که خبری از موقعیت بابا نبود بلاتکلیف بودیم و خیلی اخبار دروغ شنیدیم که اذیتمان می‌کرد. یک هفته قبل از اینکه به شهادت برسد خواب دیدم حرم امام حسین(ع) هستیم، فرش­‌ها قرمز بود و آدم­‌هایی که بودند انگار همه مدافع حرمند، بعد پدرم گفت شما همه به خاطر من آمدید اینجا، اینها را هم که می‌بینید مدافعان حرم  هستند. با هم لبیک یا حسین(ع) می­‌گفتند، بعد من با ترس و اضطراب از خواب پریدم، این را برای کسی تعریف نکردم تا اینکه پدرم رابطه گرفت و دیدم حالش خوب است و خیالم راحت شد.

*بی‌خبری و انتظار

دختر شهید: آن روز که دوستان پدرم آمدند خانه ما گفتند: خبر تیر خوردنش را داریم با این وجود بعد از آن دیگر اطلاعی نیست. با این وجود به مادرم گفتند که ایشان حتی این را هم به ما نگفت تنها گفت پدرتان را ندیدند ممکن است بردنش، گفتم پس اسیر است، زیاد نگران نباشیم. بعد گفتند ممکن است خودش را در یکی از خانه­‌ها و بیغوله­‌ها پنهان کرده باشد، از آن طرف که پدرم آدم زرنگی بود باورمان نمی­‌شد. بنر شهادت پدرم را در لشکر زده بودند، شهادت اصغر فلاح­ پیشه مبارک باشد، ما از این طرف پیغام تسلیت و تبریک می­‌گرفتیم با این وجود از این طرف در مقابل ما می­‌نشستند و می­‌گفتند چیزی نیست.

*تا اکنون اینطور خبر شهادت نداده بودیم

همسر شهید: برای مراسمی به ورامین رفته بودم که خانم‌ها همه می­‌دانستند به من گفتند شما همسر شهید فلاح­ پیشه هستید؟ همین که ۲۲ بهمن شهید شده؟! ما همینطور می­‌ماندیم، هنوز هیچ خبری نداشتیم تا اینکه ۱۶ فروردین به ما گفتند. با این وجود همه آنها می­‌دانستند و این دلیل می­‌شد اعصابم بیشتر خرد شود که چرا اینقدر ما را عذاب دادند. در تهران تنها خانواده­‌ای که اینطور عذاب کشید ما بودیم یعنی به هر یک می­‌گوییم می­‌گوید ما یک هفته­‌ای داغان شدیم شما در این دو ماه چه کردید؟! چه گذشت به شما؟! حتی در مراسم یادبودی که در سر مزارش گرفته بودیم یکی از بچه­‌های سپاه قدس گفت تا الان خیلی دخترهای حاج اصغر را اذیت کردیم حلال­مان کنید، ما اینطور خبر شهادت نداده بودیم، واقعا داغان شدند. لحظه لحظه آب شدیم واقعا.

شهید فلاح پیشه همراه با همرزمان خود و شهید فرزانه

 

*دو روز بعد از دادن خبر شهادت ساکش را آوردند

دو روز بعد از دادن خبر شهادت ساکش را آوردند یعنی ۱۸ فروردین. ۱۵ فروردین تولد محدثه بود باز هم با استناد به معمول برادرهایم همه می­‌دانستند گفتند به آنها نگوییم، یعنی از ابتدا عید می­‌دانستند گفتند بگذاریم روزهای عید بگذرد، چون دوستانش هم خبر داشتند، گفتند بگذارید تولد دخترش هم بگذرد بعد شانزدهم بود برادرم گفت از سپاه قدس می­‌خواهند بیایند خانه­‌تان.

*دوست نداشتم کسی خانه­‌مان زنگ بزند تلفن را قطع کردم

دختر شهید: صبح امیرحسین خواب مانده بود، می­‌خواست برود مدرسه گفتم بخواب خودم می­‌برمت، بعد گفتم مامان برای چه می­‌خواهی امیر را بفرستی مدرسه ایشان که درس نمی­‌خواند بگذار بماند خانه من با ایشان درس کار کنم، درس بخواند، بیدارش نکردیم حالت اینکه دوست نداشتم کسی خانه­‌مان زنگ بزند تلفن را قطع کردم، دایی­‌های من همه ساعت ۸ صبح خانه یکی از دایی­هایم جمع شدند که می­‌خواستند بیایند به ما خبر بدهند، ساعت ۹ یکیشان به گوشیم زنگ زد گفت مرضیه کجایید؟ گفتم: خانه، گفت: آقای بهشتی زنگ می­‌زند جواب نمی­‌دهید چرا؟ گفتم: تلفن را قطع کردم، چه شده؟ گفت: آقای بهشتی ساعت ۱۰ می­‌خواهد بیاید خانه­‌تان سر بزند، من داشتم با دایی­‌ام حرف می­‌زدم همه خانواده هراسان بلند شدند، هر تلفنی که زنگ می­‌خورد ما یک آلارمی نشان می­‌دادیم. گفتم باشد بیایند مشکلی ندارد ساعت ۱۰ بیایند، به بچه­‌ها گفتم سریع بلند شوید، تکمیل شوید، دختر دایی­‌ام هم اینجا بود که حواسش به ما باشد که ما زودتر متوجه نشویم. از این طرف وقتی دیده بود حال ما اینطوری است به پدرش زنگ زده بود، گفت بابا بگذارید ناهارشان را بخورند بعداً بیایید، بعد دایی­‌ام زنگ زد گفت مرضیه آقای بهشتی گفته نشست داریم ۲ ساعت دیرتر می­‌آییم. گفتم برای چه می­‌خواهند بیایند؟ گفت می­‌خواهند بیایند سر بزنند اتفاق مخصوصی نیفتاده.

برای شما نیز جالب است؟  مدیران وقت صدا و سیما آوینی را تحقیر می‌کردند/ آرزو داشت مستند «محمدکریم پیرنیا» را بسازد

دایی­‌هایم یکی یکی آمدند، از یکی شان که شیفت بود پرسیدم مگر نباید الان سرکار باشی؟ اینجا چه می­‌کنی؟ گفت: دوست نداشتم بروم سر کار! هیچی نگفتیم با اینحال از صبح همه این حالت را داشتیم که برنامه ریزی شده است یک اتفاقی رخ بدهد. همه در رفت و آمد بودند. بچه­‌های سپاه همه مسجد بودند با این وجود دختر دایی­‌ام گفته بود نیایید، آن روز ما ناهار هم نخوردیم از بس در تلاطم بودیم، بالا از پنجره دیدم همه جمع شدند و کوچه دارد شلوغ می­‌شود، به محدثه گفتم انگار خبری است! شروع کردم به گریه کردن محدثه گفت: از نو شروع کردی به منفی گفتن؟ گفتم: حتما بابا را دارند از روش مبادله بر می‌گردانند. از استرس زیاد نشستم روی زمین. محدثه هم از هیجان زیادش در آشپزخانه مکررا کار می­‌کرد و پذیرایی می­‌کرد، کل خانه هم پر شده بود، من با زن­دایی­‌ام داشتم صحبت می­‌کردم دیدم اصلاً سرش را بالا نمی­‌آورد به ما نگاه کند، پرسیدم چرا اینطور برخورد می­‌کند؟

بعد حاج آقا شیرازی شروع کردن به صحبت کردن، به محدثه گفتم خبری است انگار، گفت نه خبری نیست شروع کردیم به مشاجره. حاج آقا آرام آرام از فایده ها شهادت می­‌گفت. و من مکررا گریه می­‌کردم. دایی­‌ام دست من را گرفت گفت بیا بنشین.

من آمدم آشپزخانه نشستم. دیگر پاهایم توان نداشت شروع کردم به گریه کردن، محدثه گفت دارند چرت و پرت می­‌گویند تو باور نکنی بابا شهید شده؟! اینقدر رفت و آمد بود و بالاخره گفتند اصل خبر را. مامان خیلی خوب خودش را کنترل کرد با این وجود من و محدثه خراب کردیم، می­‌گویم خراب کردیم با این وجود دیگران اینطور نمی­‌گویند، به آنها هم گفتم که در حق پدرم خیلی نامردی کردید، قرار نبود ما اینطور باخبر شویم و اینطور برخورد کنیم، تنها کاری که می‌­توانستیم بکنیم جیغ می­‌زدیم، یک مقدار که آرام شدیم گفتیم این حق بابای ما نبود، باورتان نمی­‌شود آهنگ محسن چاووشی «کجایی عزیزم» را با محدثه پایین لب زمزمه می­‌کردیم بقیه هم از حرکات من و محدثه گریه می­‌کردند، اکثریت هم دوستان پدرم بودند، امیرحسین اصلاً نماند و رفت، تازه به ما گفت بلند شوید برای چه گریه می­‌کنید؟! خدا را شکر کنید، گفت من باید ناراضی باشم که بابا را کمتر از شما دیدم.

 

*جای انتقاد نداشتیم

دختر شهید: روزی که خبر شهادت پدرم را آوردند ما مقاوم­تر بودیم چون از خدا می­­‌خواستیم یک خبر از ایشان بیاورند و اکنون اجابت شده بود و جای انتقاد نداشتیم، با اینحال راستش بازهم از ته دل باورمان نشده بود تا وقتی ساک را آوردند، آن روز هم همه مان شروع کردیم گریه کردن.

*افتادم…

دختر شهید: سردار اسداللهی، از مامان پرسید ساک بابا را بیاورد یا نه. وقتی آوردند و من و محدثه آن را دیدیم، حس کردیم دیگر همه چیز برای ما تمام شد، دیگر ناامید شدیم و حالمان بد شد، در آن لحظه یک چشمم به مادرم بود و یک چشمم به محدثه، مقاومت کردم، محدثه را آرام کردم، مامان در اتاق را روی خودش بسته بود ساک را برده بود داخل اتاق و وسایل بابا را نگاه می­‌کرد از این طرف اینها را آرام کردم بعد خودم افتادم و دیگر نتوانستم تحمل کنم من را بردند درمانگاه.

*وقتی این جمله مداح گفت دنیا روی سرمان چرخید

دختر شهید: ما در مراسمات پدرم لباس مشکی نپوشیدیم، چون مشکی دوست نداشت، بعد هم شهادت بود برای چه باید مشکی می‌­پوشدیم؟ در سالن و مسجد همه چیز خوب بود. مامانم تاکید کرده بود که گریه نکنید، داد و بیداد نکنید، اگر می­‌خواهید گریه کنید آرام گریه کنید، مداح خواند و ما آرام گریه کردیم بعد یکی یکی آمدند و رفتند، مداح می­‌خواند تا رسید به اینجا که گفت اصغر مانند اربابش رفت، تنها ترس ما این بود که بابا اسیر نشود، از شکنجه و این برنامه‌­ها، برایمان مهم بود عذاب نکشیده باشد، وقتی این را مداح گفت دنیا روی سرمان چرخید، من و محدثه و مادر و عمه کوچکم متوجه شدیم، هزار نفر در مسجد متوجه شدند و هزار نفر متوجه نشدند و آن افرادی که متوجه نشدند گفتند اینها چرا دارند بی­تابی می­‌کنند؟! این روضه کنایه از جدا شدن سر پدرم بود.

برای شما نیز جالب است؟  تجلیل از خانواده شهید مدافع حرم مهدی بیدی در «کوی نیکنامان» - |

تنها شوکه شده بودم و تا ۳، ۴ ساعت حالم بد بود. در آن لحظه مسجد پایین و رو شد، به مادرم گفتم: یک لحظه درک کن عاشورا حضرت زینب(س) چه کشید و این را به ما نمایش دادند.

*به سوریه می‌روم که حرم حضرت زینب(س) امن بماند

همسر شهید: وقتی ساک همسرم را آوردند آن را برداشتم و سریع بردم داخل انباری گذاشتم تا اینکه همه رفتند. آن وقت ساک را بردم داخل اتاق تنهایی آن را باز کردم. عینکی که به قول دوستانش در تازه ترین لحظه روی چشمش بود، به ایشان گفته بودند چرا عینک با خودت می­بری؟ همان جا درآورد و پرت کرد روی زمین. عینکش خاکی بود، لباس­هایش را نگاه می­‌کردم، گریه می­‌کردم و یادش می‌افتادم. اصغر می‌گفت برای این می‌خواهم به سوریه بروم که حرم حضرت زینب(س) امن بماند.

شهید فلاح پیشه در جمع همرزمان دوران دفاع مقدس

 

*همه چیزمان از این خاندان است

دختر شهید: وقتی برای زیارت بعد از شهادت پدرم ما را به حرم حضرت زینب(س) بردند حس می‌کردم سرم بالاست و با افتخار نشستم، در حقیقت احساسی داری که خانم از بالا دارد تو را نگاه می­‌کند و حواسش به تو است و هیچ چیزی نمی­‌توانی بگویی، وقتی آمدیم همه این حس را داشتند. در حقیقت ما تا آن وقت به هر میزان در باب مصائب حضرت زینب(س) شنیده بودیم صرفا شنیدن و ناراحت شدن بود با اینحال درکی نداشتیم با این وجود بعد از شهادت پدرم ذره بسیار بسیار کوچکی از درد خانم را چشیدیم و تازه به عظمت و بزرگی شان پی بردیم. به واقع همه چیزمان از این خاندان است و خدا رو شکر امثال پدر من رفتند تا حرم ایشان امن بماند.

امسال وقتی روضه امام حسین(ع)، روضه حضرت عباس(ع)، روضه حضرت رقیه(س)را در محرم می شنیدیم با گوشت و خونمان حس می‌کردیم. می­‌گویند اگر برای امام حسین(ع) اشکت نمی­‌آید به پدر و مادرت فکر کن، من گفتم ما نیاز به فکر کردن نداریم روضه که خوانده می­‌شود برایمان مرور می‌­شود، گودال، بابا در گودال بود، اسارت، اسارت داشته، تشنگی، تشنگی داشته، سر بریدن، سر بریدن داشته.

*هیچ کس نمی­‌داند چه شده

دختر شهید: اینکه پدرم چقدر در اسارت بوده نمی دانیم در حقیقت هیچ کس نمی­‌داند چه شده تنها می­‌دانند ایشان را بردند. یک هفته بعد از این موضوع همه می­‌گفتیم اگر بابا شهید شده چرا به خواب ما نمی­‌آید؟ که در همان فاصله من همان جمعه اول، غروب خوابیدم، بیدار شدم دیدم همه نشسته بودند گفتم دیگر برای بابا دعا نکنید، بگویید به هر میزان که خودش می­‌خواهد و صلاحش است، بشود.

در خواب دیده بودم از زخمی که در پای بابا گفته بودند، دارد خون می­‌آید، خانه شلوغ است و بابا با هیچ کدام از ما حرف نمی­‌زند هر یک سمتش می­ رویم فرار می­‌کند، حالت مهمانی بود که بابا از سوریه برگشته، گفتم مامان بابا چرا اینطوری می­‌کند؟ گفت: می­‌گوید رهایم کنید می­‌خواهم بروم چرا نمی­‌گذارید بروم؟ گفتم پایش مجروح شده بگذارید پایش خوب شود، بعد هر جا خواست برود. روز اول همه به این راضی شدیم که مجروح باشد تنها برگردد، بعد از یک مدتی در آن یک هفته همه دعا می­‌کردند، یعنی هر کسی را می­‌دیدی نشسته بود و دعا می­‌کرد.

*اتفاقی برای ایشان بیفتد می­‌میرم و طاقت نمی‌آورم

همسر شهید: بعد از شهادتش از خودم تعجب می­‌کنم که اینقدر صبور هستم و زندگی می­ کنم. یک وقتی ناراحت می­‌شوم می­‌گویم کاش برمی‌گشت، با این وجود شیطان بر آدم غلبه می­‌کند، ایشان دلش چه می­‌خواست و ما دلمان چه می­‌خواهد؟ بعد به خودم می­‌گویم فردا من هم می­‌خواهم بمیرم با اینحال آنها شهید شدند. تازه ترین بار تنها با هم رفتیم مشهد، از صبح که رفتیم تنها رفت داخل حرم تا شب نشست، الان به خودم می­‌گویم چه خواسته و چه می­‌گفت؟ بعد سه روزی که با هم رفتیم کربلا گفت واقعاً این زیارت به من چسبید، چون فکرش راحت بود، این دفعه رفتم کربلا گفتم خدایا اصغر از تو چه خواست که این سرگذشتش بود، به هر میزان ایشان خواست برای من هم بخواه، در بیشتر مواقع به ایشان می­‌گفتم تو در حق من کوتاهی می­‌کنی می­‌گفت نه بابا تو از کنار من فیض می­‌بری. حس می‌کردم اگر یک اتفاقی برای ایشان بیفتد من می­‌میرم و طاقت نمی‌آورم، با این وجود الان دارم زندگی می­‌کنم.

*فکر نمی­‌کردم طاقت بیاورد

دختر شهید: صبر مادرم خیلی زیاد است، اینکه می­‌گوییم حضرت زینب(س) استوار و مقاوم بود یعنی همسران شهدا واقعاً این لیاقت را دارند که رهرو ایشان شمرده شوند. الان مادرم مسئولیت ما سه تا را دارد، زندگی هست، مخارج زندگی هست، کارش دو برابر  شده. فکر نمی­‌کردم طاقت بیاورد، سه ماه که پدرم می­‌رفت مادرم آنقدر بهانه می­‌گرفت، به پدرم می­‌گفت نمی­‌گذارم دیگر بروی، با اینحال الان صبرش ما را هم مقاوم می­‌کند.

برای شما نیز جالب است؟  اعلامیه بنیاد حفظ و نشر ارزش‌های دفاع مقدس در سالگرد انتهای جنگ - |

*دل ایشان شهادت را خواست

همسر شهید: یک حاج آقایی از عقیدتی سپاه آمد منزل ما، گریه می­‌کرد و می­‌گفت اگر کمتر از این برای حاج اصغر رقم می خورد خیلی بد بود. لیاقتش همین بود. جالب است همه این را می­‌گفتند. اینها را که می­‌شنیدم از اینکه به خاطر دلتنگی خودم می­‌گفتم کاش بیاید، ناراحت می شدم. حس می‌کردم شیطان دارد من را گول می­‌زند اصغر خودش راهش این بوده، اینقدر عتبات را رفت و آمد و تا به خواسته اش برسد. اکنون من به خاطر دل خودم بگویم کاش نمی رفت، دل ایشان شهادت را خواست، و راهش را هم رفته است.

 

*وابستگی فراوانی به همسرم داشتم

هسر شهید: من وابستگی فراوانی به همسرم داشتم اصلا حضورش برایم آسودگی خاطر بود. اگر چه به خاطر موقعیت شغلی اش اغلب کارهای زندگی بر دوش من بود با اینحال چون با هم همفکری داشتیم و صحبت می‌کردیم سختی این مسئولیت برایم کمتر بود. 

وقتی می­­‌رفت کربلا می­‌گفتم من و تو مانند باطری منفی و مثبت هستیم. می‌پرسید چگونه؟ گفتم: اگر منفی نباشد مثبت کار نمی­‌کند و اگر مثبت نباشد منفی کار نمی­‌کند من هم همینطور هستم وقتی تو می­‌روی حالم خوب نیست. گفت این حرف‌ها را نزن، زندگی­‌ات را بکن، من هم اینجا دارم زندگی­‌ام را می­‌کنم، گفتم من اینطوری هستم تو باشی انرژی بیشتری دارم، بیشتر فعالیت می­‌کنم با این وجود وقتی نیستی خاموش هستم و نمی­‌توانم کار کنم، بعد از شهادتش همین را گفتم که من به چه نحو می­‌خواهم زندگی کنم؟! یعنی الان هم باز می­گویم خدایا داری من را با بچه‌هایم امتحان می­‌کنی.

امیرحسین می­‌گوید جنگ هنوز ادامه داشته باشد تا من ۱۸سالم شوم می­‌روم می­‌جنگم تا شهید شوم، فکر و ذکرش همین است.

*علاقه مندم مردی را انتخاب کنم که مدافع حرم باشد

دختر شهید: من به شخصه برای زندگی­‌ام علاقه مندم مردی را انتخاب کنم که مدافع حرم باشد، چون روی اینها بیشتر می­‌شود تکیه کرد، خیلی با نسل خودشان فرق دارند، با این وجود که خیلی هم سخت است. هم برای زن هم برای مرد. آنها وقت رفتن نمی دانند این لحظه تازه ترین دیدار با خانواده­‌هایشان است یا باز هم دیدار دارند، واقعا با نفس­شان مبارزه می­‌کنند. خوش به حالشان.

*ما خوشبختیم

دختر شهید: خوشبختی را این می‌دانم که حضرت علی(ع) یک نگاهی به ما داشته و روی ما یک حسابی کرده، خدا را شکر می­‌کنم. در بیشتر مواقع با خودم فکر می­‌کنم اگر ما لحظه امام حسین(ع) بودیم کنار ایشان می ماندیم یا مانند کوفیان پشت حضرت را خالی می‌کردیم.

اولین بار که رفتم حرم امام حسین(ع) بعد از شهادت بابا گفتم می­‌توانم بگویم اگر ما نمی­‌آمدیم حداقل بابا می‌­آمد، یعنی اگر آن وقت ما بودیم روی ما هم می­‌موفق شد حساب کند، اگر آن وقت جواب هل من ناصر ینصرنی را ندادیم با این وجود الان جواب دادیم، خوشبختی حقیقی این است.

*خودش می­ خواست و قمسمتش این بود

همسر شهید: اصغر دوست داشت اینگونه به شهادت برسد برای همین من اصلاً ناراحت نیستم که بگویم چشم­ انتظارم پیکرش بیاید، چون خودش می­ خواست و قمسمتش این بود.

 

* تنها یکبار دیگر بابا را بغل کنم دیگر چیزی نمی­‌خواهم

دختر شهید: عمه­ هایم ۷ماه است که قبلی با این وجود می­گویند هنوز الوی روز اولی که به ما خبر دادند داریم و نمی­‌دانیم چرا آرام نمی­‌شویم! مگر حضرت سجاد آرام شد، مگر حضرت زینب آرام شد؟ حضرت سجاد آب می­‌خورد گریه می­‌کرد هر لحظه خون گریه می­‌کرد می‌­گفت آنقدر گریه می­‌کنم تا جانم از بدنم برود، ما اگر حواسمان باشد هنوز واقعه عاشورا را داریم. الان هنوز قفسه سینه من درد می­‌کند و تنها چیزی که می­‌خواهم تنها این است که بابا را بغل کنم و چیزی هم نمی­‌خواهم. تنها برگردم صبح که دارد می­‌رود ایشان را بغل کنم حتی آرامتر شوم، چون یک جایی آن آغوش را نیاز دارم و ناراحتم از اینکه آن روزی که می­‌خواست برود ایشان را بغل نکردم. محاسن بابای من اینقدر سفید نبود در این ۴۰ روز که رفت سوریه سفید شد.

*تازه ترین زیارت

همسر شهید: دوستانش می‌گفتند تازه ترین باری که اصغر از زیارت حرم حضرت زینب(س) آمد همه گفتند ایشان هم شهید شد. آن اصغری که وارد حرم شد با آن کسی که بیرون آمد زمین تا آسمان فرق داشت. انگار تغییر کرده بود. اتفاقا با من هم که صحبت کرد گفت: رفتیم حرم حضرت جای شما هم زیارت کردم.

انتهای پیغام/ب

منبع

قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی